عناوين همه اخبار
  بهار قرآن/87
  هفته دولت/87
  نمايشگاه كتاب-21
  كتاب سال
  انقلاب اسلامي
  دفاع مقدس
  يادمان
  هفته كتاب
  ادبيات
  انديشه
  دين
  پرونده
  هنر
  چاپ و نشر
  دانش و فناوری
  تاريخ و جغرافيا
  کودک و نوجوان
  اجتماعی و سياسی
  بين الملل
  عکس
  كتابخانه
  سراي اهل قلم
  گزارش
  گفتگو
  نقد
  گزارش تصويري
  پربيننده ترين مطالب
  نسخه تلکس
  اخبار در تلفن همراه
  خروجيهای RSS
  سايتهای ديگر
داخلی خبر نقد

نگاهي به داستان نويسي استيونسن

  حادثه درچارچوب واقعيت

23 مرداد 1387 ساعت 15:58
رابرت لوئي استيونسن (Robert loyi stevensen) از بزرگ‌ترين نويسندگان تاريخ ادبيات انگلستان است. استيونسن سوم دسامبر۱۸۵۰ ميلادي در ادنبورگ از شهرهاي انگلستان به دنيا آمد. روزگار كودكي را در ناز و نعمت گذراند، ولي در دوران نوجواني، بيماري سختي به او روي كرد و چنان در جسم و جانش ريشه گرفت كه تا پايان عمر دست از او برنداشت، نخست در روزنامه‌ها و مجلات مقالاتي منتشر كرد و ظرف مدت كوتاهي شهرت فراواني يافت. از آثار معروف او مي‌توان به داستان «هزار و يك شب جديد» و رمان‌‌هاي «جزيره گنج»، «دكتر جكيل و آقاي‌هايد»، «فرزند ربوده شده» و «تير سياه» اشاره كرد. استيونسن سال ۱۸۹۴ پس از آنكه تمام عمر با بيماري دست به گريبان بود، در سن چهل و چهار سالگي در يكي از جزاير اقيانوسيه بدرود زندگي گفت ؛ آنچه در پي مي‌آيد يادداشتي است بر رمان «تير سياه» و بررسي مختصر شيوه داستان نويسي او در اين اثر ._
خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)-فرزين شيرزادي:رابرت لوئي استيونسن در رمان «تيرسياه» بيش از هر عنصر ديگري در داستان نويسي، از «اكشن» يا همان حادثه استفاده كرده است ؛ رمان، با گفت وگوي بين ريچارد و چند نفر از طرفداران سر دانيل و اهالي دهكده تانستال آغاز مي‌شود و از همان ابتدا با كشمكشي قوي جان مي‌گيرد. حادثه‌ها، سلسله وار تا پايان داستان ادامه دارند و استيونسن آنچنان آنها را به خدمت مي‌گيرد كه با محيط داستاني، كاملاً هماهنگ مي‌شوند.

 در تيرسياه، محيط داستان، نه فقط تا حد زيادي بر انتخاب اشخاص داستان تأثير مي‌گذارد، بلكه بر موقعيت اشخاص داستان نيز اثر مي‌بخشد. موضوعي كه استيونسن در تير سياه انتخاب مي‌كند، موضوعي است كه در هنر نويسندگي شايد از بهترين‌ها براي گنجاندن حادثه‌هاي فراوان باشد.
گوشه‌اي از انگلستان در آتش جنگ داخلي مي‌سوزد و در آشوب جنگ، اشراف زاده آزمندي به نام «سر دانيل براكلي» از ناامني كشور سوء استفاده مي‌كند و دست به تاراج
مهارت ديگر استيونسن، در واقع جلوه دادن حادثه‌هاي داستان است. قهرمانان داستان كارهاي عجيب و غريبي انجام نمي‌دهند كه باورپذيري آن براي خواننده دشوار باشد. استيونسن، حادثه‌ها را در چارچوب كامل واقعيت قرار مي‌دهد.
اموال و كشتار مردم مي‌زند. گروهي از افراد ستمديده كه از بيداد او به جان آمده‌اند دست از آستين مردانه بيرون مي‌آورند و در جنگل و كوه و بيابان با او و ياران او مي‌جنگند. نشان مشخص اين گروه تير سياهي است كه هيچگاه خطا نمي‌رود. جواني به نام ريچارد كه يكي از جنگجويان سر دانيل است و پدرش هم به دست سر دانيل كشته شده، متوجه راز كشته شدن پدرش مي‌شود. فداكاري‌ها و شجاعت‌هاي او در سراسر داستان ادامه دارد، تا اينكه سرانجام موفق مي‌شود بر دشمن خود سر دانيل غلبه كند.

 طرز به كارگيري حادثه‌ها و قراردادن آنها در روندي منطقي از چنان استحكام و ظرافتي برخوردار است كه خواننده هيچگاه احساس ناباوري نمي‌كند و به سراسر حوادثي كه در داستان پيش مي‌آيد دل مي‌سپارد و با شخصيت‌هاي داستان لحظه به لحظه همراهي و همدلي مي‌كند. كيفيتي كه در حادثه‌هاي داستان وجود دارد و همچنين تعليقي كه استيونسن در داستان مايه كار خود قرار داده، تحسين برانگيز است. براي اينكه بتوانيم به طبيعت اين كيفيت در داستان پي ببريم بايد به يك ويژگي در طرز برخوردمان با هنر توجه كنيم ؛ و آن ويژگي اين است كه هيچ هنري نمي‌تواند ما را چندان در توهم فرو برد كه يكسره از خود غافل شويم ؛ هنگامي كه داستاني را مي‌خوانيم با دو حالت ذهني به كلي متفاوت دست و پنجه نرم مي‌كنيم.
گاهي مثل يك تماشاچي به كناري مي‌ايستيم و به كف زدن ساده، به افتخار اجراي بسيار عالي قهرمانان بسنده مي‌كنيم و گاهي هم  در ذهن به نشانه ابراز تفقد به
كيفيتي كه در حادثه‌هاي داستان وجود دارد و همچنين تعليقي كه استيونسن در داستان مايه كار خود قرار داده، تحسين برانگيز است. براي اينكه بتوانيم به طبيعت اين كيفيت در داستان پي ببريم بايد به يك ويژگي در طرز برخوردمان با هنر توجه كنيم ؛ و آن ويژگي اين است كه هيچ هنري نمي‌تواند ما را چندان در توهم فرو برد كه يكسره از خود غافل شويم.
قهرمانان، اجراي نقش فعالي را در آن داستان به عهده مي‌گيريم و اين وضع اخير نشانه پيروزي مسلم داستان پردازي رمانتيك است. هنگامي كه خواننده دانسته اجراي نقش قهرمان داستان را به عهده مي‌گيرد، صحنه بايد حتماً صحنه‌اي جاندار و قوي باشد. از طرفي ديگر، لذتي كه در بررسي قهرمانان داستان حاصل ما مي‌شود، لذت انتقاد است ؛ در اينجا ما به تماشا مي‌ايستيم و تأييد مي‌كنيم. در رمان تير سياه، اين قهرمان نيست، بلكه حادثه است كه ما را از دنياي متعارف و عادي خودمان بيرون مي‌آورد و به قول نقشي در قصه يا داستان وامي‌دارد. مي‌بينيم، چيزي در داستان دربست همان طور اتفاق مي‌افتد كه آرزو داشته‌ايم بر سر خودمان بيايد. يا مي‌بينيم وضعيتي درست با همان جزئيات دلپذير و مناسبي در داستان پيش مي‌آيد كه ما انتظارش را مي‌كشيده ايم. از همين رو است كه امكان آن هست تا ما قصه‌اي را، حتي با رنگ تند تراژدي چنان بپرورانيم كه در آن، به رغم فاجعه‌آميزش، هر حادثه‌اي و هر تصوير جزيي‌اي و هر ترفندي از هر وضعيتي به چشم و ذهن خواننده بسيار شيرين و خوشايند جلوه كند.
رابرت لويي استيونسن مي‌گويد: قصه و داستان براي انسان بالغ همانند بازي است براي كودك، در قصه و داستان است كه او فضاي زندگي خود را عوض مي‌كند و به حيات خود معناي ديگري مي‌بخشد ؛ و هرگاه حال و هواي اثري با روياها و خيال‌هاي او چنان دمساز باشد كه او حاضر باشد در آن با تمام وجودش به اجراي نقشي بپردازد و همچنين، هرگاه آن اثر او را با هر حادثه‌اش شاد و سرخوش بدارد و هرگاه او با جان و دل بخواهد دوباره آن را به ياد آورد و بار ديگر در فضاي آن با شور و شعف تمام زندگي كند، در آن صورت او مي‌تواند آن قصه را با همه وجود بخواند. 

مهارت ديگر استيونسن، در واقع جلوه دادن
«گي دو موپاسان» در خصوص واقع گرايي در داستان چنين مي‌گويد: رمان‌نويس براي آنكه تأثيري را در خواننده پديد آورد و براي آنكه بر همان آموزه هنري تأكيد ورزد كه مي‌خواهد از اثر خود به چنگ آورد‌ـ يعني ترسيم آنچه حقاً همان انسان معاصري است كه پيش روي او قرار دارد‌ـ مي‌بايد تنها از حوادثي در اثرش استفاده كند كه درستي آنها جاويدان و انكارناپذير باشد.
حادثه‌هاي داستان است. قهرمانان داستان كارهاي عجيب و غريبي انجام نمي‌دهند كه باورپذيري آن براي خواننده دشوار باشد. استيونسن، حادثه‌ها را در چارچوب كامل واقعيت قرار مي‌دهد. «گي دو موپاسان» در خصوص واقع گرايي در داستان چنين مي‌گويد: رمان‌نويس براي آنكه تأثيري را در خواننده پديد آورد و براي آنكه بر همان آموزه هنري تأكيد ورزد كه مي‌خواهد از اثر خود به چنگ آورد‌ـ يعني ترسيم آنچه حقاً همان انسان معاصري است كه پيش روي او قرار دارد‌ـ مي‌بايد تنها از حوادثي در اثرش استفاده كند كه درستي آنها جاويدان و انكارناپذير باشد. 
 
مثال بارز، براي صدق گفته گي دو موپاسان نوع حادثه‌هايي است كه در رمان تير سياه پرورانده شده است. ناممكن است بتوان گزارشي به دست آورد كه حاوي همه چيزها با ذكر تمامي جزئياتش باشد ؛ چرا كه براي اين كار، در ازاي هر روز از زندگي به فضايي در حد يك جلد از يك كتاب نياز خواهيم داشت تا بتوانيم انبوه بي شمار حوادث ناچيزي را در آن ضبط كنيم كه زندگي ما را پر كند. استيونسن واقع گرا، هرگز نمي‌كوشد تا عكس‌برگرداني از حادثه، فراروي ما قرار دهد، بلكه كوشش مي‌كند تا چنان چشم اندازي از حادثه‌ها در اختيار ما بگذارد كه حتي از خود واقعيت حيات هم پربارتر و زنده‌تر و واقعي‌تر جلوه كند. پس مي‌توان گفت كه نويسنده براي آنكه هنرش را واقعي جلوه دهد، ‌بايد توهمي به كمال از واقعيت به دست دهد و در انجام اين كار  از منطق معمولي حوادث پيروي كند و نه آنكه از حوادث كوركورانه و برده وار عكسبرداري كند، آن هم به همان روند آشفته و نابساماني كه حوادث خود را بر او عرضه مي‌دارند، از اين رو مي‌توان گفت واقع گرايان راستين و مستعد را به حق مي‌بايد نه فقط واقع گرا، بلكه وهم آفرين دانست ؛ يعني كساني كه با قدرت تخيل نيرومندشان مي‌توانند توهم واقعيت ايجاد كنند.
کد مطلب : 24428
ارسال اين مطلب به دوستان دريافت فايل مطلب نسخه قابل چاپ
حادثه درچارچوب واقعيت
تايپ فارسیتايپ انگليسی
آدرس ايميل :
نظر شما :
نمايش آدرس ايميل