نگاهی به رمان «خواهرم، عشقم» تازهترين اثر جويس کرول اوتس: فشار رسانهها مخاطب را به جهنم ميبرد
جويس كرول اوتس، نويسنده امريكايي در گفتوگو با خبرنگار سايت «Book Page»، از تازهترين كتاب خود (خواهرم، عشقم) سخن گفت و از عامه پسندي نشريات امريكايي انتقاد كرد. مشروح اين مصاحبه در پي ميآيد. به گزارش خبرگزاری کتاب ايران (ايبنا)، جويس کرول اوتس، نویسنده امریکایی در گفت وگو با خبرنگار سایت Book Page، در مورد تازهترین اثر خود (خواهرم، عشقم) سخن گفت. این کتاب ۱۵ روز پیش منتشر شده است.
جويس کرول اوتس تازهترين رمان خود «خواهرم، عشقم» را با الهام از يک پرونده جنجالی قتل در امريکا نوشته است. در اين پرونده جانبنت رمسی دختر ۶ سالهای که يک مدل کودک است در زير زمين منزل مسکونیشان به قتل رسيد و پليس اعضای خانوادهاش را به عنوان مظنونان اصلی بازداشت کرد،اما جرم آنها هرگز اثبات نشد.
۱۰ سال پس از قتل جانبنت، جان مارک کار که يک کودکآزار و همسايه سابق خانواده رمسی است به قتل جانبنت اعتراف کرد اما به دليل عدم تطبيق نمونه خون او و نمونه يافتشده بر بدن جانبنت تبرعه شد.
در داستان اوتس، يک روز صبح زمستانی جنازه بليس رمپايک، یک دختر ۶ ساله قهرمان پاتيناژ که به طرز فجيعی به قتل رسيدهاست، در زيرزمين خانه آنها در نيوجرسی پيدا میشود.
پس از آن زندگی شاد برادرش اسکايلر که بسيار به بليس علاقهمند است تبدیل به کابوس میشود. فشار شديد و بیوقفه رسانهها، سايه زهرآگينی از سوءظن بر خانواده رمپايک میاندازد، به نحوی که حتی گاهی اسکايلر شک میکند که شايد خودش خواهرش را کشته باشد!
پدرش بيکس رمپايک، ریيس يک شرکت بزرگ، و مادرش بتسی که هر دو از مظنونان اصلی قتل هستند، به سرعت اسکايلر را به یک مدرسه شبانهروزی که مخصوص افراد ثروتمند و البته بدنام است میفرستند. او پيوسته از يک مدرسه به مدرسه ديگری منتقل میشود. در همين حال بتسی عنصر ثابت برنامههای تلویزیونی (Talk show) شده و با سوء استفاده از ماجرای حل نشده قتل دخترش، بیشرمانه به سودجوئی مالی میپردازد. سرانجام اسکايلر در ۱۹ سالگی در حالی که تنها و بيمار است و ديگر چيز زيادی برای از دست دادن ندارد، در جست وجوی رستگاری به نوشتن زندگینامه طاقت فرسايش با عنوان «خواهرم، عشقم» میپردازد.
در حين خواندن اين داستان، ماجرای قتل جانبنت رمسی به سرعت در ذهن خواننده آمريکايی تداعی میشود. اوتس که در گذشته نيز علاقهمند به موضوع قدرت تباهکننده شهرت بودهاست تاکنون در داستانهای ديگری نيز از پرداختن به وقايع حقيقی برای نوشتن داستان استفاده کردهاست، از جمله در داستانهای «بلوند» (2000) و «آب سياه» (1992) که اولی اوتوبيوگرافی تخيلی مرلين مونرو و دومی ناولايی ملهم از واقعه چاپاکويديک است. از اوتس پرسيديم که چرا از ماجرای رمسی استفاده کرده است؟ و او از ما خواست که در موذي گری اخبار عامهپسند رسانهها به دنبال جواب بگرديم:«من میديدم که ما چگونه در حال گسترش دادن فرهنگ پيروی از محصولات زرد (عامهپسند) هستيم، طوری که حتی نيويورک تايمز هم گاهی گزارشهايی را منتشر میکند که در گذشته مختص نشريات زرد بودند».
اوتس میگويد: «ذهن من هميشه درگير اين موضوع بوده است که زندگی در جهنم نشريات زرد و داشتن نامی که در هر کجا و به هرکس که خود را معرفی میکنيد همراه با هالهای از تهمت و رسوايی شود، چگونه خواهد بود». اوتس همچنين درباره پرونده رمسی میگويد: «هرچه بيشتر نگاه میکنيد اين پرونده بيشتر وضعيت آزاردهنده و معما گونه يک اتاق دربسته را به خود میگيرد. مظنونان کمی وجود دارند مگر اينکه احتمال دهيم قاتل يک متجاوز است که از بيرون وارد شده. اين پرونده هيچگاه از ذهنها پاک نمیشود، رسما بازمانده و درست مثل يک معمای وسيع است».
هرچند پليس خيلی زود اين احتمال که بورک، برادر ۹ ساله جانبنت عامل قتل او باشد را رد کرد، اما در دنيای رسانهها او همچنان يک مظنون باقی ماند. اوتس میگويد: «من هيچ چيز درباره بورک نمیدانم، واقعا هيچچيز».
برای قرار گرفتن در فضای شيطنت و موذي گری، اوتس مرتبا اخبار شبکه فاکسنيوز را پیگيری میکرد. او در اينباره میگويد: «کلا دچار سندروم فاکسنيوز شده بودم و در طول نوشتن اين رمان اخبار اين شبکه را میديدم. من در يک خانواده مسيحی بزرگ شدهام، اما فاکسنيوز از مسیحيت تنها در جهت منافع سياسی استفاده میکند و اين امر بسيار واضح است».
داستان «خواهرم، عشقم» آزادانه بين مشاهدات اسکايلر به عنوان يک نويسنده ۱۹ ساله و خود ۹ سالهاش که هر دو تحت نفوذ داروهای آرام بخشند، حرکت میکند. اوتس در بيان اين روايت با چيره دستی تام عمل کردهاست. اسکايلر در اين داستان بيش از اينکه يک راوی غير قابل اعتماد باشد يک راوی متزلزل است که گريزهای هوشمندانهاش از موضوع اصلی در حين نوشتن، باعث ايجاد حرکت نامنظم روايت شدهاست.
اوتس میگويد: «اين نوع نوشتن که در آن اسکايلر سعی میکند به بررسی وجدانش بپردازد و هر چيز کوچک را با تمام جزئيات به خاطر آورد هيچ کمکی به او نمیکند، اما نهايتا در پايان رمان آنچه که اسکايلر نياز دارد بداند به او گفته میشود».
تقريبا در پايان نگارش «خواهرم، عشقم» بود که اوتس هم با دستگيری «جان مارک کار» غافلگير شد. «کار» که ۴۱ ساله و معلم سابق يک مدرسه است به قتل جانبنت اعتراف کرد، اما آزمايش DNA اين اعتراف را تصديق نکرد: «خيلی عجيب بود چون خودم قبلا يک شخصيت »همسايهای کودکآزار با نام گانتر روچا» خلق کرده بودم اما «کار» از شخصيتی که من ساخته بودم هم عجيبتر بود. به ويراستارم گفتم مطمئن نيستم بتوانم اين رمان را تمام کنم زيرا که زندگی واقعی از آن پيشی گرفته است. خيلی خجالتآور است که مردم فکر کنند من تنها از روی واقعيت کپی کردهام در حالیکه خودم قبلا آن شخصيت را خلق کردهبودم». پيش از اينکه نامهای که بتسی در بستر مرگ برای اسکايلر نوشته و در آن به حياتیترين سوال او جواب داده به دست اسکايلر برسد، او به کمک پدر باب که خود يک زندانی سابق است، خود را از جهنم فشار رسانهها رها میکند. اوتس میگويد: «به عبارتی اسکايلر به فرم سادهای از مذهب يا مسيحيت میرسد که در آن افراد هرگاه که توانستند کار خير انجام میدهند و برای اين کار احتياجی به ايجاد يک شبکه تلوزيونی يا يک وزارتخانه بزرگ ندارند. خود من شخصيت پدر باب را خيلی دوست دارم. با وجود اينکه او عيبهای زيادی دارد اما متظاهر و رياکار نيست. او حتی لزوما خداشناس هم نيست، بلکه تنها احساس میکند و با خود میگويد: «خوب، ما اينجا هستيم و بايد به يکديگر کمک کنيم، پس بياييد اين کار را به بهترين نحو انجام دهيم».
گزارشگر: جی مکدونالد ترجمه: سفانه محققنیشابوری
کد مطلب : 24022 |