آنتوان چخوف، نويسنده نامدار روسي در نامهاي خطاب به نويسندهاي جوان مينويسد: «به تو نوشتم، وقتي داستان هاي غمانگيز مينويسي بايد بي تفاوت باشي؛ اما تو درك نميكني كه من چه مي گويم. تو مي تواني روي داستانهايت گريه و شيون راه بيندازي، ميتواني با قهرمانت رنج ببري؛ اما من فكر ميكنم اين كار بايد بدون جلب توجه خواننده انجام پذيرد. براي اين كه واقعگراتر باشي، بايد بيشتر احساس را برانگيزي؛ اين است آنچه ميخواهم بگويم.»_
خبر گزاري كتاب ايران (ايبنا)علي الله سليمي :اين توصيه نويسنده پرآوازه روسي در داستان «ماه زده» تقريبا رعايت شده. مجيد قيصري در مقام نويسنده اين داستان سعي كرده احساس مخاطب را برانگيزد تا اين كه خودش همگام با شخصيتهاي داستانياش احساساتي بشود.
او خونسردانه داستان ماه زده را براي مخاطبي روايت ميكند كه طبعا بعد از شنيدن يا خواندن داستان احساساتي خواهد شد. عنصر «احساس» در اين داستان نسبت به ساير عناصر و ابزارهاي داستاني تقريبا پررنگتر است.
«صفر علي» به عنوان شخصيت اصلي داستان،

با توجه به اين كه در اين بخش داستان به پايان نميرسد. كنجكاوي خواننده براي نزديك شدن به روحيات شخصيت صفرعلي شروع ميشود. از اين به بعد نزديكي مخاطب و شخصيت اصلي داستان مرحله به مرحله عمليتر ميشود و آن گريز از احساس گرايي محض به مرور رنگ ميبازد چون در ادامه نشانههاي مبني بر اين كه ممكن است صفرعلي به حقيقتي رسيده باشد كه تا اين لحظه براي ديگران نامكشوف مانده است در ذهن مخاطب رشد مي كند.
رويدادي را براي ديگران تعريف ميكند كه به چشم خود نديده و بعدها معلوم ميشود به گوش خود هم نشنيده و حتي از ديگران هم نشنيده. بنابراين او آنچه را با يقين و اطمينان براي ديگران تعريف مي كند فقط احساس كرده است و به عبارت ديگران صفرعلي حسي را درك ميكند كه ديگران قادر نيستند درك كنند و راوي داستان به صراحت به اين موضوع در ابتداي داستان اشاره ميكند: «روزها صدايي نبود يا اگر بود صفرعلي ادعايي نداشت كه صدايي ميآيد مي گفت: «از تنگ غروب شروع مي شه»ما كه هم پستياش بوديم چيزي نميشنيديم. ميگفتيم: «حتما صداي باده صفرعلي!»
صفرعلي مي گفت: «قربان اين باد كه صداي العطش داره»گفتيم صفرعلي خيالاتي شده. بهتره كه سر به سرش نگذاريم. ما كه صدايي نميشنيديم. بايد صدا از كسي يا جايي بيايد تا ببينيم يا بشنويم اگر توي مقر در حال واكس زدن پوتينها بوديم يا شستن ظرفهاي مانده از ظهر تمام حواسمان بود كه اگر صدايي آمد، بشنويم. نميآمد. هيچ صدايي نميآمد ولي صفرعلي ميگفت: «صداشان بلند شد. نميشنويد.»
ترفند نويسنده براي گريز از غلطيدن در ورطه احساسي نويسي، استفاده از راوي بيطرف در روايت داستان است. راوي نظرات صفرعلي را رد يا تاييد نميكند فقط سعي مي كند راوي صادقي باشد از آنچه در صحنه داستان به وقوع ميپيوندد،در چنين وضعيت داستاني مخاطب در وهله اول با شخصيت داستان (صفرعلي) احساس همذات پنداري نميكند بلكه به نوعي

با پيگيريهاي شخصي صفرعلي گروههاي كاوش به محل مورد نظر او ميآيند و تقريبا تمام ادعاهاي او به حقيقت ميپيوندد. اين بخش قصه ميتواند به نقطه اوج احساس گراي داستان تبديل شود كه با غيبت شخص صفرعلي در اين قسمت از داستان روند قصه به سمت ديگري ميرود.
با او احساس غريبي ميكند چون راوي مدام از وقايع به وقوع نپيوسته در صحنه اصلي داستان و روايت انجام آن در ذهن و دنياي دروني صفرعلي تعريف ميكند و همين فاصله اندازي بين خوانندگان داستان و شخصيت اصلي قصه، فضاي كلي داستان را به صورت ابهامآميز پيش ميبرد. نويسنده توانسته با طرحي ساده داستاني تقريبا پركشش بنويسد.
پايان ماجرا براي خواننده مهم است و همواره در طول خواندن آن از خود ميپرسد آيا صفرعلي خيالاتي شده يا قرار است در پايان داستان ادعاهايش درست از آب در بيايد. حدس و گمانها هم به سمت روشني پيش نميرود. چون نشانههاي مشخصي از يك رويداد يا حادثه در روند داستان ديده نميشود. اصرار صفرعلي براي باوراندن موضوعي كه به تاييد ديگران نرسيده او را از جانب ديگران طرد مي كند:
«... گفتيم شايد خسته شود ول كند اما نشد. كم كم توي دسته پيچيد كه سرباز ماه گرفته هوايي شده. به خاطر سرخي گوش چپ و لك روي گونهاش صداش ميزديم، ماه گرفته. مسخره كردنها كه شروع شد. صفرعلي گوشه گيرتر شد، ديگر نه با كسي حرف ميزد نه هم پست كسي ميشد...»
با توجه به اين كه در اين بخش داستان

«صفر علي» به عنوان شخصيت اصلي داستان، رويدادي را براي ديگران تعريف ميكند كه به چشم خود نديده و بعدها معلوم ميشود به گوش خود هم نشنيده و حتي از ديگران هم نشنيده. بنابراين او آنچه را كه با يقين و اطمينان براي ديگران تعريف مي كند فقط احساس كرده است و به عبارت ديگران صفرعلي حسي را درك ميكند كه ديگران قادر نيستند درك كنند و راوي داستان به صراحت به اين موضوع در ابتداي داستان اشاره ميكند: «روزها صدايي نبود يا اگر بود صفرعلي ادعايي نداشت كه صدايي ميآيد مي گفت: «از تنگ غروب شروع مي شه»ما كه هم پستياش بوديم چيزي نميشنيديم. ميگفتيم: «حتما صداي باده صفرعلي!»
به پايان نميرسد. كنجكاوي خواننده براي نزديك شدن به روحيات شخصيت صفرعلي شروع ميشود. از اين به بعد نزديكي مخاطب و شخصيت اصلي داستان مرحله به مرحله عمليتر ميشود و آن گريز از احساس گرايي محض به مرور رنگ ميبازد چون در ادامه نشانههاي مبني بر اين كه ممكن است صفرعلي به حقيقتي رسيده باشد كه تا اين لحظه براي ديگران نامكشوف مانده است در ذهن مخاطب رشد مي كند.
اين دغدغه در ادامه داستان پررنگتر ميشود و ماجراهاي قصه هرچه جلوتر ميرود احساس نزديكي مخاطب به شخصيت محوري قصه نمود بيشتري پيدا مي كند. به اين ترتيب چيزي كه نويسنده در بخشهاي ابتدايي داستان به شدت از آن پرهيز داشته در ادامه داستان رهاسازي ميشود و همان احساس گراي پنهان به صورت علني خودش را نشان مي دهد. شخصيت غريبه صفرعلي در بخشهاي آغازين داستان به شخصيت محبوب و دوست داشتني در بخشهاي پاياني تبديل ميشود. البته نويسنده همچنان او را در پرده نگه ميدارد تا همان فاصله ابتدايي او با مخاطبان همچنان حفظ شود.
با پيگيريهاي شخصي صفرعلي گروههاي كاوش به محل مورد نظر او ميآيند و تقريبا تمام ادعاهاي او به حقيقت ميپيوندد. اين بخش قصه ميتواند به نقطه اوج احساس گراي داستان تبديل شود كه با غيبت شخص صفرعلي در اين قسمت از داستان روند قصه به سمت ديگري ميرود.
در مجموع شكل تكاملي داستان ماه زده سير تكاملي يك احساس ناب انساني است كه در بسياري از موارد همگان از درك آن عاجزند.
صفرعلي احساسي را درك دريافت و حس مي كند كه با معيارهاي محاسبهگرانه جور در نميآيد. او به ادراك خود ايمان دارد اما باوراندن اين موضوع به ديگران كار آساني نيست. داستان ماه زده با روايت خونسردانه مجيد قيصري ذره ذره اين باور حسي را به مخاطب منتقل ميكند.
كتاب «ماه زده» از مجموعه «كتاب خشت» است كه انتشارات سوره مهر در قالب نو روانه بازار كتاب كرده است.