در داستان امير ارسلان تاكيد بر داستانسرايي است و نه داستاننويسي ، امير ارسلان متكي و مبتني بر شيوه داستانگويي شرقي يعني نقالي است._
خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)محمد علي علومي: اين توضيح بسيار ضروري است كه توجه به آن ميتواند براي داستاننويسي جديد راهگشايي داشته باشد.
شيوه نقالي و داستانگويي يا داستانسرايي، مختص به اقوام شرقي و ايراني نيست. اين شيوه سابقه بسيار ديرين در ادبيات جهان دارد، آن طور كه مثلا ايلياد و اديسه را وابسته به همين شيوه داستاني يعني نقالي ميدانند.
در ايران كهن، نقالي و داستانسرايي شفاهي دو رشته عمده و اصلي داشت كه بعد در ايران پس از اسلام نيز همان شيوه با تغييراتي در موضوع و مضمون، ادامه يافت اما اينك، اين سابقه چند هزار ساله، دوره زوال خود را ميگذارند.
داستانسرايي يا بيان سرگذشت قهرمانهاي بومي، قبيلهاي و يا ملي (البته در مفهوم قديم آن) بود و يا بيان سرگذشت قهرمانهاي آييني محسوب ميشد كه بيان مناقب و فضايل آنها بود.
پس از اسلام، هر دو شيوه داستانسرايي باقي ماند، جز آن كه سرگذشتها و فضايل و مناقب قهرمانهاي آييني از حدود عملكرد اصلي خارج شد و در دايره و محدوده اساطير و يا افسانهها قرار گرفتند.
نقالي در ايران پس از اسلام، بيان سرگذشت و دلاوريهاي قهرمانان ملي بود كه انواع و اقسام دارد. قهرمان اصلي رستم بود و داستانهاي شاخص شاهنامه مانند جنگ رستم و اسفنديار، رستم و سهراب و سياوش... اصلي بودند و داراب نامهها و سامنامهها و گشتاسبنامهها، موضوعات فرعي در نقالي محسوب ميشدند.
تا پيش از اسلام، سرگذشت انسانهاي نيك سرشت و ماجراهاي آنها كه وابسته به مهرپرستي و يا دين زرتشتي بودند، مانند كيخسرو، ايرج و به خصوص داستان سياوش، در ذكر فضايل و مناقب آنها رواج داشت و مراسمي مانند سوگواري بر سياوش به طور مفصل برگزار ميشد. پس از اسلام، مناقب خواني موضوعي مانند رشادتهاي حمزه و يا مختار ثقفي در جنگ با كفار پيدا كرد و تعداد كتابهايي مانند حمزهنامهها و مختارنامهها، دلالت بر همين امر دارد.
علاوه بر چنان موضوعاتي، قهرمانهاي بومي و محلي نيز موضوع نقاليها

اين نوع داستانسرايي شفاهي هنوز در جاهايي از ايران كه بافت و ساختار عشايري دارد، رواج داشته و هر از گاهي موضوع جديدي وارد نقاليهاي بومي ميشود اما به طور بديهي ديگر آن قدرت سابق را ندارند.
قرار ميگرفتهاند، در آذربايجان داستان مشهور «اصلي» و «كرم» و ديگر حماسهها كه در عين حال به موضوعهاي عاشقانه توجه دارند از همين دسته و رسته محسوب ميشوند.
اين نوع داستانسرايي شفاهي هنوز در جاهايي از ايران كه بافت و ساختار عشايري دارد، رواج داشته و هر از گاهي موضوع جديدي وارد نقاليهاي بومي ميشود، اما به طور بديهي ديگر آن قدرت سابق را ندارند.
امير ارسلان بر همين سنت داستانسرايي شفاهي و نقالي بنا شده است و اگر بعضي از زمينهها را ندارد، در عوض بعضي از عوامل اصلي نقالي را به درستي داراست.
مهم اين است كه نقالي، در عين حال يك شيوه زير مجموعه از نمايش نيز هست و قدرت سخنوري و بازيگري نقال، بسيار مهم است. امير ارسلان به سبب مكتوب بودن از اين دو عامل (سخنوري و بازيگري) بيبهره است ولي لحن و شخصيتپردازي و فضاسازي كاملا بيانگر عناصر مهم و اصلي در نقالي است.
1- لحن= لحن يا زبان داستاني، متاثر از گفتار مردم و ساختار نحوي آن، بسيار متحرك و پوياست. اغلب اوقات جوهره شخصيت يا ماجرا، مد نظر راوي است و به همين جهت «نحو» و ساختار جمله از اصل رسيدن و دستيابي به مقصود و منظور اصلي پيروي ميكند و ساختار جمله آن طور كه منظور اديبان رسمي است، نيست.
مثال از متن كتاب: «شير حمله برد از براي كله مردانه ارسلان.... ارسلان ديد مردي چون بيد ميلرزد.... گفت- نه، ترا كجا ديدهام؟»
اين مثال كه نمونه آن فراوان است به وضوح نشان مي دهد كه فعل و يا كردار، موضوع اصلي است ،فعل كه نشانگر و بيان لفظي از عالم واقع است، در ابتدا ميآيد و اين كاركرد برخلاف دستور و نحو رسمي است و البته سراسر كتاب پر از اين نوع موارد است.
2- لحن داستان در بهرهگيري از ضربالمثلها:
«خواجه در دل گفت: از حالا شمشير و اسب ميخواهد.
عاقبت گرگ زاده گرگ شود/ گرچه با آدمي بزرگ شود»
و يا: «امير ارسلان اشك در حلقه چشمش به گردش درآمد و گفت: گر نگهدار من آن است كه من ميدانم/ شيشه را در بغل سنگ نگه ميدارد»
و يا: «آصف گفت: جوان، مشت بر سندان زدن حاصلي ندارد
بر سيه دل چه سود خواندن وعظ؟/ نرود ميخ آهنين بر سنگ»
3- كوتاه بودن جملهها، متناسب با تحرك در داستان:
امير ارسلان داستاني است پر از حركت و جنبش و نه سكون و بيتحركي، بنابراين متناسب با مضامين، خاصه آنجاها كه حركت در وقايع، اوج ميگيرد، جملهها نيز بسيار كوتاه هستند، نمونه از داستان، وقتي است كه امير ارسلان،

تا پيش از اسلام، سرگذشت انسانهاي نيك سرشت و ماجراهاي آنها كه وابسته به مهرپرستي و يا دين زرتشتي بودند، مانند كيخسرو، ايرج و به خصوص داستان سياوش، در ذكر فضايل و مناقب آنها رواج داشت و مراسمي مانند سوگواري بر سياوش به طور مفصل برگزار ميشد. پس از اسلام، مناقب خواني موضوعي مانند رشادتهاي حمزه و يا مختار ثقفي در جنگ با كفار پيدا كرد و تعداد كتابهايي مانند حمزهنامهها و مختارنامهها، دلالت بر همين امر دارد.
خديو مصر را از چنگ يك شير شرزه نجات ميدهد.
متناسب با مضمون كه پر از تحرك و پرهيجان است، جملهها كوتاه آمدهاند. چنين تناسب در بيان و مضمون آنقدر نو و تازه هست كه از باب نمونه، همين بخش از امير ارسلان را ميتوان با بخش ابتداي رمان «مدار صفردرجه» از احمد محمود مقايسه كرد:
«امير ارسلان وقت غروب آفتاب به بيشهاي رسيد، داخل بيشه شد. صداي غرش شيري به گوشش رسيد. به اثر صداي شير آمد كه از عقب صدايي بلند شد كه اي جوان، كيستي؟ ارسلان ملتفت نشد، پيش آمد، ديد شيرنري اسبي را شكم دريده است، ميغربد و اسب را ميخورد. باز آن صدا بلند شد كه جوان برگردد! ارسلان محل نگذاشت و چنان نعره زد كه در و دشت لرزيد! آن شير از هيبت صدا سر بلند كرد، چشمش به ارسلان افتاد...»
4- پيوستگي جملهها در توصيف و بيان موقعيتها:
باز متناسب با مضمون داستان، وقتي كه راوي، امير ارسلان را در معرض توصيف و تحليل در ميآورد و موقعيت او را بيان ميكند، به سبب مضمون داستان كه امير ارسلان را در جايگاهي شاخص قرار داده و توجه همگان را معطوف به وي ميداند، جملهها با حرف ربط «و» به همديگر مرتبط مي شوند و به اين طرز، پيوستگي ميان وقايع، بيان ميشود؛ يك مثال از متن كتاب ميتواند جالب توجه باشد:
«امير ارسلان چنان سواري شد كه در مقابل صد سوار ميتوانست بايستد و در تمام مصر و حلب و شاات و انطاكيه، سواري نبود كه دو ساعت تاب مقاومت او را داشته باشد، بسيار قوي پنجه و شجاع و صاحب جرأت و جلادت شده بود و روز به روز ترقي ميكرد و بر حسن و جمال و جواني و قد و تركيبش افزوده ميشد و تمام مرد و زن مصر اسير زلفش بودند».
5- متناسب با فرهنگ مردسالاري، مفاهيم اخلاقي مردانه و زبان و اصطلاحات مرتبط با آن در سراسر امير ارسلان ويژگي برجستهاي دارد، باز خوب است كه از باب نمونه، به متن رجوع شود:
«خواجه نعمان گفت: نامرد! از كوزه همان تراود كه در اوست! اين پسر، تاجر نخواهد شد و به اصلش رجوع ميكند... خواجه نعمان آتش در دلش افتاد و با خود گفت- نامرد! تا كي پسر پادشاه را زجر ميكني؟ و يا وقتي كه معلوم ميشود اميرارسلان پسرخواجه نعمان نيست، خديو مصر و خواجه صحبتهايي دارند كه همه آن بر مبناي مردي و مردانگي و اخلاقيات بنا شده بر جوانمردي و يا ناجوانمردي است : «خواجه نعمان گفت- اگر به غيرتت ميگنجد كه من بيگناه را با عرض و ناموس من، در ميان كفار بفرستي، در صورتي كه ميداني خون بر گردن ميگيري به رفتن خودم و ارسلان راضي هستم وليكن بانو، ناموس من است اگر بند از بندم جدا كنند راضي نميشوم از مصر پا بيرون بگذارد.
ارسلان، ديد به قدر دو ساعت بيشتر است كه متصل اسم مادرش در ميان است و اين حرامزاده اين طور حرف مي زند، حلقههاي چشم مردانه را چون شير خشم آلود برگرداند به جانب الماس خان و گفت- حرام...، تو كيستي كه اسم مادرم را بياوري، هرچه تحمل كردم شايد حيا كني، نميفهمي.
الماسخان گفت -اي مادر به خطا، چه غلط ها، ترا نميرسد كه با مردان

در ايران كهن، نقالي و داستانسرايي شفاهي دو رشته عمده و اصلي داشت كه بعد در ايران پس از اسلام نيز همان شيوه با تغييراتي در موضوع و مضمون، ادامه يافت اما اينك، اين سابقه چند هزار ساله، دوره زوال خود را ميگذارند.
سخن بگويي اگر دست ترانبندم و مادرت را سر برهنه نگردانم، نامرد هستم!» واز اين دست اصطلاحات در امير ارسلان پر است.
6- نمايش آداب و رسوم:
امير ارسلان در عين حال پر از آداب و رسوم و باورهاي آن دوره است: مانند باور به رمالي، آن طور كه خواجه نعمان استاد رمالي است و آداب و رسوم در حضور بزرگان، اينها از جهت مردم شناسي اطلاعات جالب توجهي است به خصوص وقتي كه به آداب و رسوم و باورها در ميان مردم عادي كوچه و بازار ميپردازد كه شامل فرهنگ مردم ميشود.
7- حضور آشكار راوي:
متناسب با داستانسرايي شفاهي، راوي در جابهجايي داستان حضور آشكار دارد و براي اتصال صحنههاي پراكنده داستان، مثلا ميآورد كه: «حالا چند كلمه از قمر وزير بشنو كه قدري در كوچهها گرديد و با خود گفت- بروم در باغ ببينم امير ارسلان به چه كار مشغول است؟»
و يا اين كه: «حالا اينها را در اينجا داشته باش، ببينيم اميرارسلان چه ميكرد؟»
و يا اين كه: «تا خواجه كاووس از كوچه ميگذرد، ببين چه بر سر قمر وزير رسيد» و امثال اينها كه در داستان به وفور يافت ميشود.
ختم كلام:
نقيب الممالك از عوامل جديد مانند تماشاخانه، ساعت و يا اشياء جديد كه در تمدن ايران سابقه نداشته، بهره داستاني برده و آنها را در مسير شيوه نقالي قرار داده است. فضاهاي زنده و پرتحرك، جملههاي ساده و در صورت لزوم، توصيفهايي كه از عناصر طبيعت بهرهمند شدهاند، استعارهها و تمثيلها و همه اينها در خدمت بيان اساطيري، جدال خير و شر بر سر موضوعي عاشقانه قرار گرفتهاند كه در عين حال، عشق از جنبه فردي و شخصي گذشته و تقابل ميان دو گروه اجتماعي پيدا مي كند و در زير مجموعه حماسي واقع ميشود كه خود حماسه كهن نيز در لواي اسطوره كهن قرار داشت.
لحن داستان نيز متناسب با مضمون از نمادها و استعارهها و تمثيلهايي كه در فرهنگ كهن اساطير ريشه دارد، بهرهمند شده است. موضوع بسيار مهم اين است كه آثار داستاني كلاسيك در ايران، برخلاف نظر بعضي از محافل ادبي جديد، آثاري نيستند كه فراموش شده و منسوخ باشند.
بورخس، هزار و يك شب را بزرگترين داستانها در همه زمانها ميدانست و ساختار گرايان روس، سمك عيار را «رمان» آن هم رماني موفق ميدانستند و ويليام فالكز، به پشتوانههاي داستاني در شرق ارزش بسيار قايل بود. مهم است كه نگاه جديد و مجدد به محتوا و نحوه بيان آن آثار داشته باشيم. در آينده به هزار و يك شب خواهيم پرداخت و البته همه اين بحثها جاي پيگيري و بررسي مفصل دارد.