«هستي» دختر جواني است كه زندگانيش محور اصلي رمان «جزيره سرگرداني» است و گويا در ذهن و روح و عواطف خويش، انعكاسي نه چندان نزديك و نه چندان دور از دوران جواني خانم دانشور هم دارد، او با مادر بزرگي تحصيلكرده و آگاه به مسايل اجتماعي و برادر كوچكتر خود كه دانشجوي سال آخر علوم سياسي است زندگي مي كند._
.
خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)محمد علي علومي : هستي كارشناس هنري اداره اي در وزارت فرهنگ و هنر است. پدر هستي، به زعم مادر بزرگ در دفاع از دكتر مصدق، توسط سربازان شاه در تظاهرات خياباني شهيد شده ومادر هستي «عشرت»هم پس از درگذشت شوهر اولش، به عقد يكي از دلالان و كارچاقكنهاي ثروتمند درباريعني آقاي «گنجور» درآمده و با آمريكاييهاي مستشار روابط نزديك و صميمانه دارد.
«اي.ام.فورستر» در وجوه رمان در باب شخصيت داستان مينويسد: «ميتوان اشخاص داستان را به «ساده= سطحي» و «جامع= كامل عيار» تقسيم كرد. اين شخصيت ها در اشكال ناب خود برگرد يك فكر يا كيفيت واحد ساخته ميشوند و اشخاص ساده داستاني را ميتوان در يك جمله بيان كرد.
يكي از مزاياي اشخاص ساده داستاني اين است كه هرگاه ظاهر شوند به سهولت بازشناخته ميشوند و اين براي نويسنده موهبتي است كه بتواند ضربه را يك مرتبه و با تمام نيرو وارد كند و براي اين منظور اشخاص ساده برايش به نهايت سودمندند چون هيچ گاه نياز به معرفي مجدد ندارند. هرگز نميگريزند و نيازي نيست به اين كه نويسنده هميشه مراقب بسط و گسترششان باشد ،زيرا آن ها خود اتمسفر خود را فراهم ميكنند.
اين گونه شخصيت ها آدم هاي روشن و از پيش ساختهاي هستند كه چون «ژتون» بازي در بين ستارگان به اين سو و آن سو رانده ميشوند و مزيت ديگرشان اين است كه خواننده بعدها ايشان را به سهولت به ياد ميآورد.
(شخصيت جامع=

اگرچه عشرت و مادر بزرگ او واقعيترين و باور شدنيترين و زندهترين اشخاص اين اثرند ليكن از مادر بزرگ نيز بعيد است كه با آن همه نفرت از عشرت او را به راحتي و بعد آنچنان صميمانه بپذيرد. از ياد نبريم كه مادر بزرگ زماني درباره عشرت به هستي چنين گفته بود: « كينهام را فراموش كنم؟ آن سليطه هنوز سر سال پدر شهيدت نشده بود كه رفت زن گنجعلي گاراژدار شد...»
كامل عيار) نيز همواره در پي منظور و منافع خويش است، با اين حال نميتوان او را در يك عبارت تلخيص كرد و در پيوند با صحنههاي بزرگي كه از ميانشان گذشته و در خلالشان تغيير يافته جستجو نمود.»
با بيان طرز تلقي فورستر از شخصيتپردازي، سليم و مراد و عشرت و گنجورو ساير اشخاص اصلي و فرعي جزيره سرگرداني، شخصيتهاي ساده (سطحي) و يا نمونه نوعي (تيپ) هستند و تنها هستي است كه شخصيتي نسبتا پيچيده اي دارد ،اما همچنان كه گفتيم نسبتا از حد شخصيتهاي ساده و نمونه نوعي (تيپ) در ميگذرد.
با اين همه «آرنولد بنت» معتقد است كه: «... سوال: آيا رمان نويس ميخواهد شخصيتهايش در ذهن خواننده باقي بمانند؟... شخصيتهاي ديكنز در ذهن آدم باقي ميمانند. شخصيتهاي او شايد بيش از حد قراردادي باشند و بيش از حد ساده شده ولي در ذهن باقي ميمانند. هيچ رماننويسي هرگز نميتواند مدام به خلق شخصيتهايي بپردازد كه صد درصد تازه باشند و صدرصدنو، بالزاك بارها و بارها از قالب قراردادي يگانهاي استفاده ميكرد... تازه جوجه منتقدان، هنگامي كه قراردادهاي لازم را بررسي ميكنند، ميگويند نشاني از شخصيت پردازي در ميان نيست، مساله اصلي اين است كه در خواننده تاثير بگذاري،اگر بتواني بهترين تاثير و بازاگر بتواني ،حقيقيترين تاثير. اما اگر نشد، تاثيري از هر دست كه ميسر است...»
همه ما كمابيش آثار ديكنز را خواندهايم و با اشخاص داستانهاي او، يعني كودكان ولگرد و معصوم، دزدهاي خبيث، دخترهاي مهربان و محكوم به ولگردي و دزدي و... آشناييم. به راستي چرا اشخاص قراردادي ديكنز، بنا به قول آرنولد بنت، در ذهن آدم باقي ميمانند و چرا اشخاص قراردادي جزيره سرگرداني، مراد و سليم و... در ذهن باقي نميمانند؟
اشخاص قراردادي رمانهاي ديكنز به سبب اعمال، گفتار، انديشههايي واقعي، ملموس و محسوسي كه دارند واقع نما و تاثيرگذارند اما آن ها گاهي قراردادي عمل نميكنند و به هر حال، كشاكشهايي در درون دارند كه چارلز ديكنز با مهارت و توانايي آن كشاكشهاي نهاني را به نمايش مي گذارد و حوادث داستان هايش با واقع نمايي عواطف مخاطب را بر ميانگيزند.
طرح و توطئه، گره افكني و گرهگشايي ديكنز جاذبه و كشش ايجاد ميكند. فضا سازيهاكامل،

در جزيره سرگرداني بدان سبب كه نويسنده تقريبا هيچگاه، حتي دريچهاي را به دنياي پركشاكش روان هستي نميگشايد اعمال متناقض او، بيمنطق و غيرواقعي مينمايند.
زيبا و مناسب با حوادث و روال داستان هستند و ليكن سليم و مراد و فرهاد و ديگران در جزيره سرگرداني بهرغم آن همه گفتوگوها و بحثهاي تئوريك و سياسي و آ ن همه اعمال در زاغهها به قصد برپايي شورش، اسكان گرفتن و در ماشين آمريكاييها بمب گذاشتن و ساواكي كشتن و عاشق شدن و زن گرفتن و... واقعي جلوه نميكنند و به همين سبب، تاثيرگذار نيز نيستند.
گذشته از اين گونه مسايل اغلب اشخاص اصلي و فرعي جزيره سرگرداني واقعي نيستند، واقعي رفتار نميكنند و به همين دليل تاثيري به سزا در مخاطب برجا نميگذارند .
مثلا«مستر كراسلي» آمريكايي مشكوك كه عليالظاهر مستشار فرهنگي است به راحتي و سادگي راز ماموريت سياسي خود را در مجلس رقص به هستي باز ميگويد: «... جزيرهاي است كه دورش را درياچه نمك احاطه كرده است. در جزيره به كلي به دام ميافتي» بعد هستي را دور خود مي چرخاند ومي گويد:« ميخواهم به اف.بي.آي.عذر مي خواهم به ساواك پيشنهاد بكنم زندانيان سياسي را كه مقر نميآيند، ببرد آنجا رها بكند.»
همچنين غير واقعي و باور نكردني است كه عشرت، مادر هستي، «عشي» همسر گنجور كه در تداوم عياشيهايش حتي شوهر فاسد خويش را به گريه وا ميدارد در جان و روح خويش اساسا به يكباره دگرگون شود.
«... موري و عشرت عين بازيگران سينماي آمريكا همديگر را در آغوش گرفتند و بوسيدند و هنوز مامان عشي سيگار بر لب نگذاشته، احد گنجور با موري دست به يقه شد. يك سيلي، دو تا لگد. موري داد زد: لگوري؟ احمد روي زمين نشست و هاي هاي گريه كرد...» و آن وقت چنين زني، ناگاه به گونهاي مكانيكي طيبه و طاهره ميشود وبه مادرشوهر سابقش يعني پيرزني نمازخوان پناه ميبرد.
«... به اشاره هستي چادر نمازش را سرش انداخت. دكتر بهاري چمدانها را آورد. سوار شدند و تا خانه تو رانجان برسند

هيچ چيز جهان پست و پلشت پيرامون هستي روح او را آنچنان آزار نميدهد كه كاري بكند. حتي كاري منفعلانه همچون گريستن در تنهايي. به هر حال جهان بر هستي ميگذرد بي هيچ حركت مثبتي از جانب او.
حاليش كردند كه چه اسراري را براي مادر بزرگ فاش كردهاند و چه اسراري را فاش نكردهاند.
هستي كليد انداخت و در را باز كرد. تورانجان دست در گردن عروس سابقش انداخت. بوسيدش و گفت: خانمي خوش آمدي...
عشرت دست تورانجان را بوسيد و گفت: آبجي به شما پناه آوردم تا مرا هم مثل هستي آدم بكنيد»
و بعد در ديدار با خانم فرخي، همچون عارفي قلندر و از شر هر دو جهان وارسته مي گويد :لخت آمدهايم، لخت هم ميرويم. نه متر كفن با خود ميبريم كه آن هم ميپوسد!
اگرچه عشرت و مادر بزرگ او واقعيترين و باور شدنيترين و زندهترين اشخاص اين اثرند ،ليكن از مادر بزرگ نيز بعيد است كه با آن همه نفرت از عشرت او را به راحتي و بعد آنچنان صميمانه بپذيرد. از ياد نبريم كه مادر بزرگ زماني درباره عشرت به هستي چنين گفته بود: « كينهام را فراموش كنم؟ آن سليطه هنوز سر سال پدر شهيدت نشده بود كه رفت زن گنجعلي گاراژدار شد...»
شخصيت مراد پاكدل نيز باور پذير و واقعي جلوه نميكند. چريكي جوان كه زماني به شوخي و يا جدي ميخواسته به دخترهاي دانشكده حقوق حمله ببرد: «... آن روز كه برف ميآمد، دانشجويان پسر دانشكده حقوق با گلوله هاي برقي به دخترهاي دانشكده هنرهاي زيبا حمله كردند... هستي... پايش لغزيد و به زمين افتاد... پسري دستش را گرفت و از زمين بلندش كرد... پسر گفت: مرا ميگويند مراد پاكدل. هستي گفت: مرا هم ميگويند هستي نوريان. پسر گفت: انتقام ميگيريم. پسرهاي دانشكده را جمع ميكنيم و به دخترهاي حقوق حمله ميكنيم.»
اين شخص شاد و شوخ چه گذر و گذاري در روح و فكر داشته تا سرانجام توسط پليس شاه تير بخورد؟ رمان در اين باب چيزي به ما نميگويد و به همين سبب است كه مراد پاكدل را غيرواقعي ميبينيم اما گاهي همين شخص كوك شده در مايه چپ كه پيوسته شعارهاي انقلابي ميدهد و رابين هودي وطني است زماني كه تير خورده و

يكي از مزاياي اشخاص ساده داستاني اين است كه هرگاه ظاهر شوند به سهولت بازشناخته ميشوند و اين براي نويسنده موهبتي است كه بتواند ضربه را يك مرتبه و با تمام نيرو وارد كند و براي اين منظور اشخاص ساده برايش به نهايت سودمندند چون هيچ گاه نياز به معرفي مجدد ندارند. هرگز نميگريزند و نيازي نيست به اين كه نويسنده هميشه مراقب بسط و گسترششان باشد زيرا آن ها خود اتمسفر خود را فراهم ميكنند.
مجروح از شر ساواك به خانه هستي پناه ميآورد از خود ضعفهاي زيادي نشان ميدهد و ضمن مخفي شدن در كمد خود را خيس ميكند.
در جزيره سرگرداني بدان سبب كه نويسنده تقريبا هيچگاه، حتي دريچهاي را به دنياي پركشاكش روان هستي نميگشايد اعمال متناقض او، بيمنطق و غيرواقعي مينمايند.
دختري جوان كه از خليل ملكي و سيمين دانشور آموزشهاي سياسي و نحوه جهان نگري ديده و خود از فعالان جنبش دانشجويي زمان شاه و زندان رفته است. دختري كه پدرش شايد از شهداي سال هاي قبل از 32 است، دختري كه دلباخته جواني سياسي و پرشور است چنين رفتارهايي دارد وتقريبا به راحتي اجازه ميدهد كه مادرش او را در سونا درمعرض تماشاي خانم فرخي بگذارد تا شايد آن خانم او را براي پسرش بپسندد.
هستي تقريبا به راحتي با مستر كراسلي ميرقصد. هستي تخم مرغهاي عيد را براي پذيرايي از مستشاران آمريكايي نقاشي ميكند، او بيهيچ تاسف و تاثري از ماجراي نفرت انگيز مادرش باموري، به راحتي ميگذرد و...
هيچ چيز جهان پست و پلشت پيرامون هستي روح او را آنچنان آزار نميدهد كه كاري بكند. حتي كاري منفعلانه همچون گريستن در تنهايي. به هر حال جهان بر هستي ميگذرد بي هيچ حركت مثبتي از جانب او.
در مورد نثر اين رمان هم بايد گفت كه نياز به يك ويرايش اساسي دارد. اين نثر آنگاه كه از زبان هستي و يا مادر بزرگ روايت مي شود قطعات ادبي را به ياد ميآورد: «... آفتاب خودي نشان مي داد و سرشاخههاي خشك درختهاي حياط را به بازي گرفته بود و ميبوسيدشان و مژده مي داد كه بهار در راه است. اما آدم حتي به مژده خورشيد هم نميتوانست اعتماد كند...» و يا:«... خورشيد با سرشاخههاي بيد مجنون جلو حياط كه نه از شرمساري بلكه به عادت هميشگي سر به زير داشتند، سلام و احوالپرسي كرد، انگار ديده بوسي هم كرد، بعد روي كاجها خستگي در كرد و براي ثواب به درختهاي لخت سر كشيد»
با نامهاي جزيره سرگرداني هستي، مرادپاكدل ،سليم فرخي، عشرت، گنجور و... آشكار است كه اثر بانوي ادب ايران در پس ظاهر معاني نهاني را دنبال مي كند وكلام آخر اين كه جزيره سرگرداني بسيار بالاتر از بيشتر كارهايي است كه نويسندگانشان در روح و جان خويش آتش نگرفته و نسوختهاند، خام مانده اند و آثار ديگران را رونويسي كرده اند.
چاپ هشتم رمان«جزيره سرگرداني»با قيمت45000ريال توسط انتشارات خوارزمي عرضه شده است.