مارک لوي، پرخواننده ترين نويسنده فرانسه معتقد است در آخرين رمان خود، «همه چيزهايي که نمي توانيم بگوييم» دنيايي خلق کرده که همه مي توانند خود را در آن بشناسند، اين كتاب روايتگر يک موقيت شخصي نيست.
خبرگزاري کتاب ايران(ايبنا)ـ مارک لوي، 16 اکتبر1961 در بلوني - بيلانکور پاريس متولد شد. در 18 سالگي به صليب سرخ فرانسه پيوست و تا 6 سال اين همکاري را ادامه داد. همزمان تحصيلات تکميلي خود را در دانشگاه پاريس - دوفين آغاز کرد. سال 1983، سال دوم دانشگاه بود که اولين شرکتش به نام «لوجيتک فرانسه» را تاسيس کرد. سال بعد به ايالات متحده رفت و دو شرکت تخصصي ـ تصويري در کاليفرنيا و کلرادو تاسيس کرد.
سال 1990 و در 29 سالگي از شركت استعفا کرد و سال بعد با دو دوست آرشيتکت و مهندسش شرکتي پايه گذاري کرد که به کارهاي انفورماتيک، معماري و مهندسي ساختمان مي پرداخت. اين شرکت با همکاري با گروه آگوست - توآر طي سالهاي بعد به يکي از مهمترين شرکتهاي ساخت دفاتر اداري در فرانسه تبديل شد و بيش از 500 مرکز از جمله ساختمان کوکاکولا، ديم، نورتن و اکسپرس را ساختند.
سال 1998، «و اين واقعيت دارد» را که داستاني براي پسرش لويي بود، نوشت و به اصرار خواهر فيلمنامه نويسش دست نويس آن را براي انتشارات روبرت لافون فرستاد. خيلي سربع به او اعلام كرد که کتابش تا 8 روز آينده منتشر خواهد شد. سال 1999 لوي حق اقتباس سينمايي اين داستان را به استيون اسپيلبرگ و کمپاني دريم ورکز فروخت و نسخه سينمايي آن در سال 2005 در امريکا اکران شد.
سال 1999، لوي از شرکت معماري که با دوستانش راه انداخته بود استعفا كرد تا به لندن برود و تمام وقت خود را صرف نوشتن کند. خيلي ودتر از آنچه فكر ميكرد، پرفروش شدن اولين رمانش در سال 2000 در فرانسه او را به ادامه راهي که آغاز کرده بود مطمئن کرد. «و اين حقيقت دارد» به 38 زبان ترجمه شد.
دومين رمان لوي «تو کجايي؟» داستان پسر و دختر جواني است که از کودکي يکديگر را مي شناسند، به هم علاقه دارند و به هم قول مي دهند حتي در صورتي كه سرنوشت، آنها را از هم جدا کرد يکديگر را دوست بدارند. تصادف پدر و مادر سوزان و مرگ آنها، وي را از ازدواج با فيليپ منصرف ميکند و دختر جوان تصميم مي گيرد خود را وقف نزديکانش کند. نسخه تلويزيوني اين داستان سال 2007 به کارگرداني فيليپ آليتبول از تلويزيون فرانسه پخش شد.
رمان «هفت روز براي يک جاودانگي» داستان ماموريت دو فرشته در زمين است. دو کتاب اخير پرفروشترين کتاب سال 2002 و 2003 فرانسه شدند.
رمان «دفعه بعد»، برخورد اتفاقي جاناتان و کلارا است که فکر مي کنند قبلا جايي يکديگر را ديدهاند؛ ولي کي و کجا؟ در لندن، شايد بيش از يک قرن پيش... اين رمان نيز

مثل همه کساني که در اين حرفه کار مي کنند، دو يا سه خط داستاني روي ميز کارم دارم. به آنها نگاه مي کنم و از خودم مي پرسم وقتي اين را تمام کردم، کدام يک را شروع کنم. ولي نمي توانم مستقيم شروع به نوشتن کنم وگرنه دنباله داستان قبل را مي نويسم چون هنوز به پرسوناژها خيلي نزديکم
بيش از 400 هزار نسخه در سال 2004 فروخت و نويسنده آن را به پرخوانندهترين نويسنده سال تبديل کرد. رمان «ديدن دوباره شما» نيز با فروش بيش از 700 هزار نسخه در سال 2005 جايگاه اين نويسنده پرخواننده را تثبيت کرد.
«دوستانم، عشقهايم» داستان دو پدر مجرد است که تعطيلات تابستان را با بچه هايشان در شرايطي مي خواهند سپري کنند که نه پرستار کودک به خانه بيايد و نه هيچ زني. اين کتاب نيز با فروش 525 هزار نسخه در سال 2006، اشتياق خوانندگان لوي را براي نگارش رمان بعدي او، «بچههاي آزادي» بيشتر کرد. کتاب به محض انتشار در ليست پرفروشترين آثار سال 2007 قرار گرفت و لوي همچنان مقام پرخوانندهترين نويسنده فرانسوي را براي خود حفظ کرد. نسخه سينمايي اين رمان در سال 2007 به کارگرداني لورين لوي، خواهر وي روي پرده سينما جان گرفت.
لوي در سال 2004 به دومين دلبستگي خود يعني سينما روي آورد و فيلم کوتاه «نامه نابيلدا» را کارگرداني کرد که به سه زبان فرانسه، انگليسي و اسپانيايي اکران شد.
و بالاخره هشتمين و آخرين رمان لوي با نام «همه چيزهايي که نمي توانيم بگوييم» 15 ماه مه 2008 روي پيشخوان کتابفروشيها قرار گرفت، چهار هفته متوالي رتبه اول پرفروشها را به خود اختصاص داد و هم اکنون دو هفته است که در رتبه دوم جدول قرار دارد. به مناسبت انتشار اين رمان نشريه "مترو" با پرخوانندهترين نويسنده فرانسه که آثارش به 41 زبان دنيا ترجمه شده و تا به حال بيش از 15 ميليون نسخه از آنها به فروش رفته، گفت و گويي انجام داده است.
به نظر ميرسد در آخرين کتابتان به اصول اوليهتان رجوع کردهايد؟
- از اينکه مي شنوم "اصولي" دارم متعجب شدهام؛ ولي با آن موافقم. بعد از «دوستانم، عشقهايم» و «فرزندان آزادي» ميخواهم به دنياي «و اين واقعيت دارد» برگردم؛ دنياي فانتزي. در واقع به عنوان نويسنده چه يک پرسوناژ را دنبال کنم، چه اين کار را نکنم، مجبور به بازگشتم. نمي شود هر سال همان موضوع قبل را تکرار کرد.
سقوط ديوار برلين، ايدز، افغانستان... بعد از "فرزندان آزادي" که داستان در بطن جنگ جهاني دوم مي گذشت، پرسوناژها تمايلي به اتفاقات تاريخي نشان مي دهند. آيا ميلي دروني به ادامه طرح اين موضوعات در شما هست؟
- نمي دانم حق دارم اين را بگويم يا نه، ولي در هر صورت مي خواهم خواننده را با داستاني همراه کنم. اين تمرين ادبي وقتي يک قصه حقيقي در واقعيت نوشته مي شود، خيلي جذاب است. اينطوري داستان خيلي واقعيتر روايت مي شود.
با اين وجود، پذيرفتن يک شکل انساني مصنوعي شما را از اين حقيقت دور مي کند.
- حاضرم شرط ببندم که تا 10 سال آينده اين اشکال انساني ما را محاصره خواهند کرد. آن موقع دوباره با هم مصاحبه مي کنيم و با ديدن صدمات عزلت زندگي شهري، از آمدن اين آدمکهاي متحرک متعجب نخواهيم شد؛ اتفاقي که در ژاپن شاهد آن هستيم. البته هيچ نظر موافق يا مخالفي با اين موضوع ندارم.
با توجه به اين نوآوري تکنولوژيکي در کتابم، آنچه که ميل بيشتري به نوشتن اين داستان به من داد، يک آگاهي عميق است. آگاهي عميق از اينکه همه بچه هاي دنيا کمبود والدين خود را

به واسطه حضورم در صليب سرخ، با تعداد خيلي زيادي افراد مسن در ارتباط بودم که آخرين لحظه هاي عمرشان را طي مي کردند. بارها از آنها شنيدم "اگر مي توانستم به او بگويم..." يا "بايد به او بگويم...»
احساس مي کنند و همه والدين دنيا کمبود بچه هاي خود را. ديروز ايميلي از يک خانم دريافت کردم که به من مي گفت روي سنگ قبر مادرش نوشته «هيچ وقت به اندازه کافي وقت نداشتم که به تو بگويم چقدر دوستت دارم.» اين ايميل خيلي بر من تاثير گذاشت.
آيا شما هم اين فرصت، لحظه مناسبي که با نزديکانتان حرف بزنيد را کم گير ميآوريد؟
- من اصلا اين حس را ندارم... در اين کتاب موضوعات مختلفي هست که به من اجازه مي دهند يک داستان را ببافم. خصوصا فرصتي که امروز اينترنت در اختيار ما مي گذارد و اجازه مي دهد با دنيا ارتباط داشته باشيم، ولي در همين فرصت فراموش مي کنيم مسائل مهم را به نزديکانمان بگوييم. کلي وقت در زندگي داريم؛ ولي منتظر آخرين لحظه هستيم تا کاري را انجام دهيم. به واسطه حضورم در صليب سرخ، با تعداد خيلي زيادي افراد مسن در ارتباط بودم که آخرين لحظه هاي عمرشان را طي مي کردند. بارها از آنها شنيدم «که مي گفتند «اگر مي توانستم به او بگويم...» يا «بايد به او بگويم...»
همه اينها خيلي سخت است. با اين کتاب کمي "پير" نشديد؟
- نه فکر نمي کنم. موضوع سختي بود؛ ولي دوست داشتم آن را با زواياي روشني مطرح کنم. روش راحتتر کنار آمدن با مسائل، مخلوط کردن عاطفه و کمي خوش مزگي است. و بعد انگيزه عميق پدر جوليا، آنتوني والش، به ديدن دوباره او. اين نوعي تمثيل است. هر چه در زندگي احساسي او پيش مي رويم، مي بينيم که او رنج زيادي متحمل مي شود، که از آرامش ارتباط با نزديکانش بهره نمي برد.
وقتي پدر به دختر مي نويسد «من مسوول به وجود آمدن تو هستم، ما بوديم که تصميم گرفتيم تو باشي» خطاب به والدينتان است يا به فرزندانتان؟- يک مساله بسيار سخت در اداره زندگي هست. هر کدام از ما مدتهاي طولاني فرزندان پدر و مادرمان بوده ايم و بعد پدر يا مادر فرزندانمان مي شويم. به عبارتي، لحظه اي فرا مي رسد که بايد بزرگ شدن را پذيرفت. از چند جوان شنيدم که مي گفتند «نمي خواهم مثل مادرم باشم.» انکار والدين، روش زيرکانه اي براي اين است که بگوييم آنها را دوست داريم يا نه. با اين موضوع فکر مي کنم به موقعيتي وارد شدم که همه دنيا مي توانند خود را در آن بشناسند، موضوع اين کتاب روايتگر يک موقعيت شخصي نيست.
و بيوگرافي خودتان را منکر مي شويد؟
- فکر نمي کنم که صرف وجود من، علاقهاي براي خوانندگان در خواندن كتاب ايجاد كند؛ ولي اين به آن معني هم نيست که از من چيزي در رمانهايم نيست.
جوليا، آنتوني، توما... اين شخصيت ها مدتهاي طولاني در وجود شما زندگي کردند؟
- 2 سال براي پرداخت اين رمان وقت صرف کردم و سه ماه و نيم نوشتن آن زمان برد با روزي 17 ساعت کار روزانه. بله، اين شخصيت ها مدتها در من زندگي کردند؛ ولي اين مساله خيلي مهم نيست، مشکل اين است که با تمام شدن داستان بايد از آنها جدا شوم.
شما به عنوان نويسنده پرخواننده در جامعه ادبي مطرحيد. آيا در ذهنتان نگران اين هستيد که هميشه بالاترين تعداد خواننده را داشته باشيد؟
- يک اثر پرفروش

اثر پرفروش هرگز وجود ندارد. مي توانيم با فروش بالا بر وضعيت نشر اثر بگذاريم، ولي نمي توانيم تصميم بگيريم که يک اثر پرفروش بسازيم هيچ نويسندهاي نمي تواند راجع به استمرار فروش حرفي بزند
هرگز وجود ندارد. مي توانيم با فروش بالا بر وضعيت نشر اثر بگذاريم، مثل وقتي که يک ژورناليست خبر دست اولي دارد. ولي نمي توانيم تصميم بگيريم که يک اثر پرفروش بسازيم. هيچ نويسنده اي نمي تواند راجع به استمرار فروش اثرش حرفي بزند.
کسي مثل شما که عادت کرده هميشه موفقيتهاي قابل ملاحظه اي به دست بياورد، از خلق آثار متعدد نميترسد؟
- هيچ وقت چنين سوالي را از خود نكردهام. هميشه فکر مي کنم نوشتن، يک ابزار است. من فقط کتاب مي نويسم که يا 15 هزار نسخه مي فروشد يا 500 هزار نسخه. من ويروس ايدز را کشف نکرده ام، ولي به عنوان يکي از اتفاقات در مسير داستان به آن مي پردازم. اين يکي از بزرگترين امتيازهاي کتاب است و اگر کارکرد صادقانه آن را دريافت نکنيم، آن را از بين برده ايم. برعکس، موفقيت هميشه احتياط بيشتري را در مورد شرافت و درستي کار مي طلبد. مهمترين مساله اين است که به خود بگوييم بايد با کسي که کتاب را مي خواند، و با خريد آن به ما اطمينان مي دهد و خصوصا وقتش را به ما اختصاص مي دهد، با صداقت رفتار کرد نه اينکه همان رمان سال قبل را با همان حقه به خورد او داد. من عادت ندارم نانم را دوباره گرم کنم.
آيا هميشه خيلي زود بعد از تمام کردن يک اثر، کار ديگري را شروع مي کنيد؟
- مثل همه کساني که در اين حرفه کار مي کنند، دو يا سه خط داستاني روي ميز کارم دارم. به آنها نگاه مي کنم و از خودم مي پرسم وقتي اين را تمام کردم، کدام يک را شروع کنم. ولي نمي توانم مستقيم شروع به نوشتن کنم؛ وگرنه دنباله داستان قبل را مي نويسم؛ چون هنوز به شخصيتهايش خيلي نزديکم. در اين شرايط مثل يک کارگردان با هنرپيشه هايم راجع به کار صحبت مي کنم. قبل از نوشتن، بايد قدرت جدا شدن از قبلي ها را داشته باشم. هر چند بعضي وقتها دوست دارم همان شخصيت ها را ببينم، اتفاقي که در «ديدن دوباره شما» رخ داد که ادامه «و اين واقعيت دارد» بود و البته اين ميل تا آنجاست که ممکن است جلد سوم اين داستان را بنويسم.
موضع شما در قبال اقتباس سينمايي آثارتان چيست؟- به طور طبيعي هر کس در سالن سينما با ديدن لوگوي کمپاني دريم ورکز کنار اسم رمانش [خوشحال ميشود] اگر خوشبخت نباشد هرگز اين احساس را نخواهد داشت. در مورد «و اين واقعيت دارد» کارگردان تصميم گرفت آرتو و لورن در فيلم حضور نداشته باشند. براي همين کساني که رمان را خواننده بودند از اينکه اين شخصيت ها حضور نداشتند ناراحت بودند. در مورد «تو کجايي؟» و «دوستانم، عشقهايم» برعکس، کارگردان تمام شخصيت ها را حفظ کرد و اقتباس سينمايي هر دو نيز خيلي موفق بود. وقتي از بعضي نويسنده ها مي شنوم که از "خيانت" حرف مي زنند، تعجب مي کنم. هيچ کسي ما را مجبور به عقد قرارداد [با تهيهكنندههاي سينما] نمي کند. وقتي دوست داريم با کارگرداني کار کنيم بايد به او احترام بگذاريم. بايد او را در انتخابهايش آزاد بگذاريم. يک اقتباس سينمايي کادوي يک کارگردان مولف به يک نويسنده مولف است.
تهيه و ترجمه: مينو خاني