عناوين همه اخبار
  بهار قرآن/87
  هفته دولت/87
  نمايشگاه كتاب-21
  كتاب سال
  انقلاب اسلامي
  دفاع مقدس
  يادمان
  هفته كتاب
  ادبيات
  انديشه
  دين
  پرونده
  هنر
  چاپ و نشر
  دانش و فناوری
  تاريخ و جغرافيا
  کودک و نوجوان
  اجتماعی و سياسی
  بين الملل
  عکس
  كتابخانه
  سراي اهل قلم
  گزارش
  گفتگو
  نقد
  گزارش تصويري
  پربيننده ترين مطالب
  نسخه تلکس
  اخبار در تلفن همراه
  خروجيهای RSS
  سايتهای ديگر
داخلی خبر نقد

خير و شر در آثار گراهام گرين

  تعليق و شليك

30 مرداد 1387 ساعت 19:27
«گراهام گرين» يكي از نويسندگان صاحب سبك جهان امروز سال ۱۹۰۴ در بركمپستد انگلستان به دنيا آمد. در آكسفورد تحصيل كرد و در ۲۲ سالگي عضويت كليساي كاتوليك رم را در حالي برگزيد كه مذهب عمومي انگلستان شاخه‌اي از پروتستان است. تعلق گرين به مذهب كاتوليك كه ريشه‌گرا و سنت آيين است، چنان مي‌شود كه رنگ عقيدتي ويژه‌اي را در والاترين آثار او مشاهده مي‌كنيم._
 خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا): «گراهام گرين» تا زمان جنگ دوم جهاني در مطبوعات كار مي‌كرد و چون جنگ در گرفت، كارمند بخش اطلاعات ارتش انگلستان شد و مأموريت‌هايي در آفريقاي مركزي و غربي انجام داد و پس از جنگ يكسره به كار نويسندگي پرداخت. پرآوازه‌ترين آثار او عبارتند از: قطار استانبول، مسافرت بدون نقشه، ضيافت، وزارت ترس، عاليجناب كيشوت، آمريكايي آرام، سايه گريزان، مقلدها، مرددهم، جاده‌هاي بي قانون، اسلحه‌اي براي فروش و ده‌ها عنوان ديگر رمان، نمايشنامه و قصه كودكان. در دهه شصت هنگامي كه بسياري از منتقدان و مورخان ادبي مي‌پنداشتند گرين ديگر پير و از كار افتاده شده است، او پس از چند سال سكوت رمان« مقلدها» را منتشر كرد كه اذهان متعهد را در سراسر جهان به لرزه درآورد و در پي آن،‌ـ شانزده سال فاصله‌ـ بخشي از حجيم‌ترين آثارش را نوشت. آخرين اثر گراهام گرين «عاليجناب كيشوت» بود كه  سال ۱۹۸۲ منتشر شد. گراهام گرين  آوريل ۱۹۹۱ در سن هشتاد و هفت سالگي چشم از جهان فرو بست. 

تضاد و تناقض
 

گرين در خصوص نوشتن رمان «اسلحه‌اي براي فروش» مي‌گويد: «با نوشتن اين كتاب در اصل يك تمايز را ايجاد كردم تا از «ملودرام» فرار كنم. (در پي آن، نتيجه گرفتم كه ملودرام آن قدرها هم مضر نيست.) كار ايجاد اين تمايز را با اسلحه‌اي براي فروش شروع كردم. حتي فكر كردم كه اسمم را عوض كنم، اما ناشرم به من هشدار داد كه: «نمي‌توانم بيشتر از پنجاه پوند پول پيش به تو بدهم. چون در اين صورت نويسنده تازه‌اي در بازار مي‌شوي.» پس اين فكر را كنار گذاشتم و رمان را جزو آثار سرگرم‌كننده به حساب آوردم.
يكي از نقطه‌هاي روشن در رمان اسلحه‌اي براي فروش جدال بين خير و شر است و اين مي‌تواند نخستين برداشت منتقدانه از اين رمان پرهيجان باشد. جرياني كه ابتدا تن به شر مي‌دهد ولي با پيش رفتن داستان رفته رفته از بند اسارت آن رها مي‌شود، تا اين كه به نقطه‌اي مي‌رسيم كه شخصيت محوري با انديشه و عمل خود بر شر غلبه مي‌كند. در آثار گرين خير و شر، شك و يقين و گناه و رستگاري چنان با ظرافت در هم مي‌آميزند و در عمق وجدان جوش مي‌خورند كه گاه خواننده در فرجام اين سلوك دروني در برابر آميزه‌اي كه اين موضوع بر جاي مي‌گذارد سرگشته مي‌ماند. از اين رو، شايد براي جهت يابي و پيمودن دنيايي كه او را از زجر و وجد و وحشت و اميد انسان معاصر بر پاي مي‌دارد، وجود برخي نشانه‌هاي راهنما خالي از ضرورت نباشد.
همنشيني «گراهام گرين» با جذاميان در آفريقا و بسياري از تجربه‌هاي او، علاوه بر حادثه جويي و نوعي احساس همدردي غريب، چه بسا خالي از مخاطره نبوده است. تجربه كردن و ديدن چنين جاهايي روح بي آرام او را بي آرام‌تر مي‌كرد و شر دامنگستر را به او بيشتر مي‌نماياند و به قول منتقدان حس شريابي و شربيني را در او تقويت مي‌كرد. تضاد ديگر روح و رفتار او اين بود كه بسيار مرگ انديش بود و در عين حال بسيار شور و شوق زندگي داشت. عشق او به زندگي از آن همه پرشور و پر تحرك زيستن و آن همه پرتحرك نوشتن پيداست.
تضاد ديگر او اين است كه فرهنگ را دست كم مي‌گرفت، ولي كار فرهنگي خود را‌ـ كه البته روشنفكرانه
در آثار گرين خير و شر، شك و يقين و گناه و رستگاري چنان با ظرافت در هم مي‌آميزند و در عمق وجدان جوش مي‌خورند كه گاه خواننده در فرجام اين سلوك دروني در برابر آميزه‌اي كه اين موضوع بر جاي مي‌گذارد سرگشته مي‌ماند.
نمي‌دانست و همه آثارش را داستان‌هاي ساده سرگرم كننده به شمار مي‌آورد‌ـ بسيار جدي مي‌گرفت و حتي در مصاحبه‌اي اقرار كرده است كه كلمات داستان‌هاي كوتاه يا بلندش را به دقت مي‌شمرده است، البته نه براي اطلاع از قيمت آنها، بلكه براي اطلاع از اندازه اثر. بر آن بود كه «نوشتن نوعي درمان است» و در مصاحبه‌اي گفته است: «مي نويسم تا خودم تسكين يابم. تنها خواننده ام، خودم هستم.» گراهام گرين به ارزش فكري و فرهنگي داستان‌هاي سرگرم‌كننده خود يا بي اعتقاد بود، يا هرگز به آن نينديشيده و از آن غافل بود. اما هر چه زمان بيشتر به پيش مي‌رود، بازتاب ارزش‌هاي فرهنگي و ادبي آثار او بيشتر و عميق‌تر مي‌شود. 

رمان حادثه يا موقعيت
 

در تقسيم بندي‌هاي معمول بسياري از آثار پليسي گرين پيش از اين كه رمان حادثه يا موقعيت باشد، رمان شخصيتند. در اين نوع رمان‌‌ها محور داستان نه حادثه، كه درونيات و كردار شخصيت‌هاي آن است و آن چه رخ مي‌دهد در پرتو شناخت شخصيت‌ها روي مي‌دهد. براي مثال در رمان «اسلحه اي براي فروش» كردار و رفتار دروني شخصيت ها ويژگي اثر محسوب مي شود.

 شخصيت محوري داستان «ريون» است. مردي بيست و هفت هشت ساله با لبي شكري كه بر اثر فقر مالي نتوانسته لبش را مداوا كند. آنچه در كودكي تا نوجواني بر او گذشته بسيار غم‌انگيز بوده است. مثلاً از زبان خود ريون متوجه مي‌شويم كه در كودكي پدرش را اعدام مي‌كنند و مادرش به سبب دوام نياوردن در برابر چنين داغي گلوي خود را در آشپزخانه منزلش مي‌برد و ريون مي‌گويد: مادرم آنقدر به من اهميت نداده بود كه حتي در آشپزخانه را ببندد. دوران كودكي و نوجواني او توأم با زجر و فلاكت و فقر و بي مهري سپري مي‌شود تا او به جامعه سرد و بي رحم پا مي‌گذارد و همه اينها باعث مي‌شود تا از او يك قاتل ساخته شود.
قاتلي كه هرگز روي خوش از زندگي نديده و كشتن براي او فقط نوعي اظهار بدگماني نسب به بشريت است.
 «آن كرادر» هم كه هنرپيشه تئاتر  و نامزدش كارآگاه پليس است يكي ديگر از شخصيت‌هاي رمان است. بي شك، آن كرادر در رمان اسلحه‌اي براي فروش نجات دهنده ريون از جهالتي است كه به دنبال آن عواقب بدي در انتظار اوست. او نجات دهنده فكري و ذهني ريون است، يعني او را از شر مطلق به سوي خير هدايت مي‌كند.

 آن در اين راه تا مرز كشته شدن فداكاري مي‌كند و پيش مي‌رود. كارآگاه سرگرد ماتر، نامزد آن كرادر، مردي است كه شغلش برايش در وهله اول پراهميت‌ترين چيز است و شايد بزرگترين دغدغه‌اش گرفتن ترفيع براي ازدواج با آن باشد. 

آقاي «چالماندلي» يا «ديونانت»، شخصيت ديگر رمان، مردي هزار چهره است كه هر رذالتي از دست او برمي‌آيد. با هيكلي چاق و وارفته سعي مي‌كند مؤدب صحبت كند و درون پليد خود را در وقاري ظاهري پنهان مي‌كند. نماينده شر واقعي در رمان، «سرماركوس» است. او پيرمردي به غايت خبيث است كه براي دستيابي به منافع و سود سرشار، توطئه كشتن وزير جنگ را طراحي مي‌كند و هدفش راه‌اندازي يك جنگ فراگير اروپايي است تا با فروش سلاح و مهمات هر چه بيشتر ثروتمند شود. 

بيان رئاليستي
 

گراهام گرين با بياني رئاليستي و متعارف و به دور از قلمبه گويي خواننده را به دنبال خود مي‌كشاند. اسلحه‌اي براي فروش براي خواننده‌اي كه دوست دارد رماني پركشش بخواند و حوصله دقت و باريك شدن در پيچ و خم ‌هاي ادبي را ندارد رماني كامل است. گرين با طرحي شكيل كه تعليق و جاذبه با ظرافت هنرمندانه در آن به كار رفته است، دست به قلم مي‌برد و ساده و عميق مي‌نويسد. به ظاهر ساده نوشتن و در عمق خواننده را به فكر واداشتن كاري است دشوار كه
تضاد ديگر گراهام گرين اين است كه فرهنگ را دست كم مي‌گرفت، ولي كار فرهنگي خود را‌ـ كه البته روشنفكرانه نمي‌دانست و همه آثارش را داستان‌هاي ساده سرگرم كننده به شمار مي‌آورد‌ـ بسيار جدي مي‌گرفت و حتي در مصاحبه‌اي اقرار كرده است كه كلمات داستان‌هاي كوتاه يا بلندش را به دقت مي‌شمرده است.
او از عهده آن برآمده است.
آنچه در ابتدا از خواندن نوشته‌هاي گراهام گرين عايد خواننده منتقد مي‌شود، تسلط بي چون و چراي گرين بر شخصيت‌هايي است كه خلق مي‌كند. تسلط او بر كل دنياي داستاني‌اش، نمونه وار است. او با اقتدار كامل عناصر داستاني را در اختيار مي‌گيرد و آنچنان كه مي‌خواهد و شايسته است از آنها بهره مي‌گيرد. جاذبه داستان‌هاي گرين در اكثر آثار او از صفحات آغازين داستان شروع مي‌شود. در اسلحه‌اي براي فروش با نشان دادن چهره ناخوشايندي از ريون‌ـ مرد لب شكري‌ـ او را درگير دو قتل مي‌كند. اولي وزير جنگ كه پيرزني است صلح دوست و ساده زيست و دومي منشي او كه يك پيرزن است.
خواننده در آغاز رمان ريون را ظالمي تصور مي‌كند كه به راحتي آدم مي‌كشد و شايد هيچ راه برگشتي به سوي انسانيت برايش وجود نداشته باشد. جهل فرهنگي و رنج‌ها و حقارت‌هايي كه در كودكي و نوجواني تحمل كرده، او را وادار به آدم كشي مي‌كند. ريون نمي‌داند كه وزير در واقع كيست و حتي آنقدر كنجكاوي به خرج نمي‌دهد كه درباره او بپرسد، فقط گمان مي‌كند كه چون وزير است به طور حتم متمول است و با كشتن او علاوه بر اين كه مبلغ كلاني پول به دست مي‌آورد، يك ثروتمند را هم نابود مي‌كند. به اين ترتيب ريون پس از كشتن وزير فقط و فقط به دويست پوند پولي فكر مي‌كند كه قرار است از چالماندلي بگيرد. 

دگرگوني ذهني
 

چالماندلي كه در رمان، رابط دستور دهنده قتل، يعني سرماركوس است، نقش ابليسي را بازي مي‌كند كه ريون را  به اسارت شر مي‌كشد. او مرد تن پروري است كه حتي حاضر نيست از چگونگي انجام قتل چيزي بشنود، زيرا كه به گفته خودش جرأت شنيدش را هم ندارد. ريون كه شرايط كاملي براي غلتيدن در چنين ماجرايي را دارد، به راحتي و حتي به خواست خودش اسير شر مي‌شود و وزير جنگ را به قتل مي‌رساند. او مردي باارزش را كه مخالف جنگ و خونريزي است مي‌كشد.
در اصل دستوردهندگان قتل هدفشان از كشتن وزير به راه انداختن يك جنگ فراگير اروپايي است و همگي بنا به منافعشان طرفدار پروپا قرص جنگ اند. شخصيت‌هايي فرعي اي چون «بادي فرگوسن» هم هستند كه مي‌خواهند با شروع جنگ وجود خود را به اثبات برسانند. 

سرماركوس در رأس طرفداران جنگ قرار دارد و هدف او چيزي جز كسب سود سرشار و مال اندوزي نيست. در اين ميان، ريون پس از به راه انداختن جرياني كه با قتل وزير شروع مي‌شود از سوي چالماندلي و سرماركوس باز هم فريب مي‌خورد. اين مقطع از داستان را مي‌توان نقطه‌اي ناميد كه در واقع جرقه‌اي است براي به خود آمدن ريون، براي دگرگوني ذهني او و آغازي ساده براي فرار از شري كه تازه گريبان او را گرفته است.
«گراهام گرين» با آوردن «آن كرادر» نامزد كارآگاه ماتر در داستان قصد مي‌كند كه او را به كمك ريون بفرستد. در ابتداي اين آشنايي، ريون «آن» را به منظور كشتن به خانه‌اي نيمه ساخته مي‌برد. چرا كه گمان مي‌كند آن مترصد فرصتي است تا او را به پليس لو دهد. در اين جا ما هنوز سايه سياه و سنگين شر را بر سر ريون مي‌بينيم، چرا كه او اگر آن را بكشد بيشتر در تاريكي غوطه ور خواهد شد و جرقه‌اي را كه براي به خود آمدن او روشن شده، به دست خود خاموش خواهد كرد. اما آن، ريون را به پليس لو نمي‌دهد و حتي در جايي كه مي‌ توانسته به راحتي از دست او بگريزد، اين كار را نمي‌كند و اين عمل او باعث مي‌شود تا ريون تا حدي به او اعتماد كند. آن در جايي كه ريون قصد دارد او را بكشد به ريون مي‌گويد: «آن تپانچه را كنار بگذار. جز دردسر چيزي برايت ندارد.» و اين كلام مي‌تواند روشني را در ذهن دردمند ريون بيشتر كند. ريون در حين اعتماد كردن به «آن» علاقه‌اي شايد اندك را از سوي او احساس مي‌كند و او كه تا آن زمان حتي سايه‌اي از محبت در زندگي‌اش نديده، دچار تحولي دروني مي‌شود، تا آنجا كه براي نجات دادن «آن»
در تقسيم بندي‌هاي معمول بسياري از آثار پليسي گرين پيش از اين كه رمان حادثه يا موقعيت باشد، رمان شخصيتند. در اين نوع رمان‌‌ها محور داستان نه حادثه، كه درونيات و كردار شخصيت‌هاي آن است و آن چه رخ مي‌دهد در پرتو شناخت شخصيت‌ها روي مي‌دهد.
از دست چالماندلي مرد پست هزار چهره‌اي كه سرمايه گذار تئاتر هم هست، از جان مايه مي‌گذارد و به محل اقامت چالماندلي مي‌رود و پس از درگيري كوتاهي موفق مي‌شود «آن» را از درون بخاري ديواري اتاق بيرون بياورد و در واقع او را از مرگ حتمي نجات دهد. ريون بيشتر از پيش احساس مي‌كند كه به «آن» علاقه مند شده است و خواننده اين دگرگوني را از خلال گفته‌هاي ساده او درمي يابد. آن و ريون در حالي كه مي‌دانند در محاصره پليس هستند در انباري متروك پنهان مي‌شوند و ريون در حالي كه از شدت سرما به خود مي‌لرزد تمام گوني‌هايي را كه در انبار پيدا مي‌كند روي «آن» مي‌اندازد و در اين مقطع از داستان تأثيرگذاري مثبت آن بر ريون او را آماده تحول مي‌كند. 

رهايي از بند شر
 

اگر بخواهيم از خلال دو شخصيت رمان يعني «آن» و نامزدش كارآگاه ماتر دو خط موازي را دنبال كنيم، درمي يابيم كه خط تأثيرگذار «آن» است. هر دو درگير قضيه‌اي مي‌شوند كه خواسته و ناخواسته آن را دنبال مي‌كنند. «ماتر» مأمور پرونده‌اي است كه براي تعقيب و دستگيري ريون تشكيل شده است. او به رغم تمام تخصصي كه در مقوله پليسي دارد قضيه را كاملاً يك بعدي مي‌بيند و گمان مي‌كند براي دستگيري ريون آنچه را به عهده‌اش بوده انجام داده. «آن» كه از نزديك درگير قضيه است هدفي بسيار مهم‌تر و بالاتر را دنبال مي‌كند. او به نجات اروپا از يك جنگ خانمانسوز مي‌ انديشد. «آن» كه در داستان نقطه مقابل چالماندلي است، تمام قضايايي را كه به دنبال قتل وزير جنگ اتفاق افتاده براي ريون روشن مي‌سازد. در اين مقطع از رمان، ريون به عمق تباهي و شري كه گريبانش را گرفته پي مي‌برد و روي شانه‌هاي نحيف خود بار سنگين يك جنگ فراگير اروپايي را احساس مي‌كند. او در عين حال كه هدفش انتقام گرفتن از چالماندلي و رئيس او سرماركوس است، به جنگي كه قرار است راه بيفتد مي‌ا نديشد. اين چرخشي است كه او را از بند شر خلاص مي‌كند تا در قالب خير، جلوگيرنده جنگ باشد. «آن» كه نجات دهنده ريون از بند شر است با توجه به اين كه اصلاً نمي‌خواهد كسي در اين بين كشته شود، آدرس و نشاني چالماندلي و رئيسش را در ميدلنداستيل به ريون مي‌دهد و ريون با غرور خوشايندي در مه صبحگاهي از حلقه محاصره پليس‌ها مي‌گريزد تا به سوي ميدلنداستيل برود، به جايي كه براي رسيدن به آن لحظه شماري مي‌كرده. در لحظه آخر آن متوجه مي‌شود كه ماتر در تعقيب ريون است و ريون اظهار مي‌كند كه از كشتن ماتر و تمام پليس‌ها باكي ندارد. با آن كه ريون در لحظه آخر در نظر آن زشت و كريه مي‌آيد ولي آن براي نجات مردم از يك بليه بزرگ او را كمك مي‌كند تا بتواند به ميدلند استيل برود. به همين انگيزه پالتوي ريون را مي‌ پوشد تا پليس‌ها به اشتباه او را تعقيب كنند و ريون در ميان مه بتواند بگريزد و به سراغ چالماندلي و سرماركوس برود. ريون پس از ديدن چالماندلي، يعني شيطاني كه در ابتداي داستان او را اسير شر كرده است، دچار آسودگي خاطر مي‌شود و پس از اين كه چالماندلي متوجه مي‌شود كه او همان مرد لب شكري است و از شليك كردن به او هم ابايي ندارد، ناچار مي‌شود حرف ريون را گوش كند و به اتفاق او پيش سرماركوس بروند. با كشته شدن چالماندلي و سرماركوس در واقع به نقطه پاياني رمان مي‌رسيم‌ـ يك عامل شر، با رفتن به سوي خير، عجالتاً ريشه شر را مي‌سوزاند و خود نيز در برزخي ناگريز از ميان مي‌رود.
دو خط متوازي ولي متفاوت رمان كه قبلاً به آن اشاره شد، يعني «آن» و «ماتر» در فصل آخر داستان به تطابق مي‌رسند و ماتر به آن مي‌گويد: «من شكست خوردم. البته تو حالا خيلي معروف شده‌اي. تو جنگ را متوقف كرده‌اي. مي‌دانم كه حرفت را باور نكردم. مرا ببخش.»

کد مطلب : 24695
ارسال اين مطلب به دوستان دريافت فايل مطلب نسخه قابل چاپ
تعليق و شليك
تايپ فارسیتايپ انگليسی
آدرس ايميل :
نظر شما :
نمايش آدرس ايميل