يادداشتي بر رمان "دژ سفيد" اثر "اورهان پاموک" تقابل و همسويي دو فرهنگ
اورهان پاموک( اورخان پاموق ) هفتم ژوئن 1952 ( 17 خرداد 1331 ) در استانبول زاده شد . بعد از تحصيلات متوسطه در (Robert College) مدت سه سال ، در دانشگاه فني استانبول در رشته معماري تحصيل کرد. اما آن را نيمه کاره گذاشت و وارد دانشگاه استانبول شد و در رشته خبرنگاري به تحصيل پرداخت._ خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا): اورهان پاموك نخستين رمانش در 1979 منتشر شد . در 1984 دومين اثرش به نام " خانه خاموش " انتشار يافت ، که ترجمه آن در 1991 در فرانسه برنده جايزه ادبيPrix de la decouverte europeene شد. " دژ سفيد " در1985 منتشر شد . کتاب در خارج از ترکيه با چنان استقبالي روبرو شد که تاکنون به سيزده زبان زنده دنيا ترجمه شده است. در 1990 رمان شگفت انگيز " کتاب سياه " را منتشر کرد . آخرين اثر پاموک " زندگي نوين " است که در 1994 منتشر شده است. اورهان پاموک نويسنده اي چيره دست ، حساس و فروتن است که بي ترديد، مي توان او را آغازگر سبکي جديد در رمان نويسي ترک دانست، " دژ سفيد " رماني است به زبان ساده که تا ژرف ترين زواياي روح بشر نفوذ مي کند ...
شيوه روايت هزار و يک شبي
" اورهان پاموک " از زبان يک کاتب، داستان را روايت مي کند. راوي در کشتي اي که از ونيز به سمت ناپل در حال حرکت است سفر مي کند و هنگامي که کشتي آنها اسير کشتي هاي ترک مي شود ، او براي رهايي از آزار و اذيت هاي سربازهاي ترک خود را پزشک معرفي مي کند، در حالي که او يک نويسنده است، راوي چند نفر از جمله " صادق پاشا " را مداوا مي کند و شغل جديد او تا انتهاي رمان وي را از خطرها و مشقت ها محافظت مي کند. پاموک در اين رمان با شيوه اي مدرن ، هوشمندانه از شيوه روايت هزار و يک شبي بهره مي گيرد و اين در ساخت رمان نقطه قوت کار خلاق اوست. او ، راوي داستان را در کنار همزادي به نام " خواجه " قرار مي دهد. " خواجه" مردي است از حيث ظاهري کاملاٌ شبيه راوي ، راوي در اين مقطع از زمان به حس عجيبي گرفتار مي شود و پس از ديدن خواجه و شباهت کامل او با خودش ، و آنچه تابه حال بر ا. گذشته فکر مي کند . از طرفي " خواجه " نيز اسي حالتي مشابه راوي مي شود، هر دو تحقيقات و مطالعاتي را به دستور سلطان ، در خصوص ستارگان، حيوانات ، رياضيات و ديگر علوم با هم شروع مي کنند و در مقاطعي با ديدن همديگر به اين موضوع و مسئله اساسي مي انديشند که کي هستند. راوي جلوي آينه مي ايستد و زل مي زند به خودش و مي گويد:" چرا من، من هستم؟ " . در اصل خواجه همان راوي است ، ولي انگار جلوه اي موازي و شايد کالبد مثالي او در مکان ديگر است که از قضا اکنون و در کنار و روبروي او مي تواند به حرکت فيزيکي اش ادامه دهد . از اين مقطع به بعد نکته محوري و اساسي داستان همان برخورد انسان است. با دوگانگي اش که براي يگانه شدن بايد از چنبره دشوارهاي عيني و ذهني بگذرد . به تعبيري ديگر هم مي توان گفت که خواجه و راوي هر روز موقعيت خود را پيش سلطان بالا مي برند . " خواجه " که به تنهايي پيش سلطان مي رود ، هر روز با بيان پرت و پلاهايي به عنوان تعبير خواب هاي سلطان جاي پاي خود را در قصر پادشاهي محکمتر مي کند و رفته رفته با مشورتهايي که با راوي انجام مي دهد رقباي خود را در قصر پادشاه کنار مي زند و با کارهايي که انجام مي دهد ، و همه آنها ماحصل همنشيني با راوي و بهره گيري از انديشه هاي اوست، بر همه دشمنانش غلبه مي کند و کم کم موقعيتش به جايي مي رسد که جاي پاي خود را قرص و محکم مي کند . اين جاست که"خواجه"باد به غبغب مي اندازد و مغرور و خودپسند مي شود و ديگر حتي حاضر نيست سربالا کند تا راوي را ببيند . در اصل اينجا روان انساني به کمک جسم شتافته و او را در دنيا بالا مي برد و به او مقام مي بخشد. ولي انسان دستخوش جلوه هاي قدرت مي شود و فريب اقتدار ظاهري را مي خورد ، و به نيرويي که او را به اين مقام رسانده پشت مي کند. اما اين وضع ادامه نمي يابد و تغيير مي کند . در اين تغيير که در خلال سلسله اي از وقايع کوچک رخ مي دهد ، خواجه و راوي بار ديگر همديگر را در مي يابند ، در اين مقطع، پاموک با ظرافتي تحسين برانگيز رابطه انسان با خدا و بخشيدگي خلق را در قالبي قرار مي دهد که همانا جلوه اي از آن، دو خط متوازي نهايت پيوند يابنده است که خواجه و راوي در آن قرار دارند. خواجه که توسط راوي به مقامي در قصر پادشاهي رسيده پس از آنکه فراموش مي کند که راوي او را به اين مقام رسانده، رفته رفته با چالش هايي که برايش پيش مي آيد دوباره به راوي رو مي کند و راوي به جاي اينکه او را براي تنبيه هم که شده گوشمالي اندکي دهد، به او روي خوش نشان مي دهد و دوباره دست و بال او را مي گيرد تا او به روزهاي خوش گذشته اش برگردد . در اين برش از داستان نويسنده با مهارت ، بخشندگي و مهرباني ذاتي انسان را ، بارقه اي است از کرامت و شفقتبيکران خداوندي ، به منصه ظهور مي رساند.
موقعيت انساني چگونه حيثيت پيدا مي کند؟
در ادامه رمان خواجه و راوي از سوي پادشاه مامور مي شوند که سلاح غول پيکري را بسازند تا پادشاه بتواند با پشت گرمي به آن جنگ افزار ، به کشورهاي ديگر لشکر کشي کند . با پيش رفتن داستان توجه پادشاه به راوي جلب مي شود و گمان مي کند تمام توفيق هاي علمي و فني که خواجه تا آن روز داشته ، نتيجه رايزني و همنشيني با راوي است. از آن به بعد راوي بيشتر به قصر پادشاه مي رود و خواجه در جهتي معکوس همچنان گذشته راوي ، با انزوا گزيني در منزل به مطالعه و تحقيق در علوم مختلف مي پردازد . در اينجا مي توان گفت راوي عيناٌ همچون خواجه عمل مي کند و حتي کم و بيش مانند او مي انديشد و واکنش نشان مي دهد و براي هر چيزي که وسيله رسيدن او به اهدافش است ، اهميت قائل مي شود و کماکان تحت تاثير تغييرات ناشي از دگرگونيهاي اطرافش قرار مي گيرد . مختصر اينکه راوي با رفت و آمدش به قصر پادشاه دچار همان غرور و خودبيني کور کننده اي مي شود که خواجه هنگام روزهاي اوجش در قصر ، اسيرش شده بود ، اما با هوشياري و کمک گرفتن از همان " روح ديگر " که ذکرش رفت، از بند چنين اسارتي مي رهد و به آن تن نمي دهد و به اين نتيجه مي رسد که موقعيت انساني هنگامي حيثيت پيدا مي کند که جنبه گذرا بودن آن عميقاٌ باور شود و ايشان همواره به ياد داشته باشد که اين خود نبوده که به چنين موقعيتي رسيده ، بلکه نيرويي ديگر ، با خواست برتر و بر مبناي يک مشيت والا او را در چنين موقعيتي قرار داده است. در داستان بارها و بارها شاهد گريز خواجه و راوي از موقعيتهاي وحشتناکي که براي ايشان پيش مي آيد هستيم ، البته راوي با توجه به اعتقاد برتري که دارد و با توجه به ايماني که به آن پشت گرم است بسيار راحت تر و سربلند تر از خواجه در مقابل مشکلات مي ايستد و صلابت او نتيجه آرامشي است که ريشه در صفاي دل و ايماني ديني دارد. خواجه و راوي پس از دستيابي به سلاح غول پيکري که به دستور پادشاه ساخته اند ، وضعيت خود را پيش پادشاه تثبيت مي کنند . اورهان پاموک در اين مقطع راوي را که از شهر ونيز و از قلب تمدن مسيحي ايتاليا به استانبول کشانده ، در کنار خواجه که چهره اي مشابه راوي دارد قرار مي دهد و هر دو آنها را به يک سامان مي رساند. در اصل آنها را ، که همزاد يکديگرند و کم و بيش پذيرفته اند که شباهتهايشان به هم از سر اتفاق نبوده ، روانه جنگ مي کند. اين جنگي است که به دستور پادشاه با حمله به لهستان شروع مي شود. آنها با پيش رفتن در خاک بيگانه سلاحشان را روي قلعه اي خشتي و تخليه شده که متعلق به طرف مورد حمله است مي برند تا بتوانند از آنجا دشمن را هدف قرار دهند، ولي افراد دشمن ظرف يک ساعت باز مي گردند و قلعه را مي گيرند و همه ساکنان مهاجم را در قلعه از دم شمشير مي گذرانند . سلاح غول پيکري که نتيجه چند سال کار خواجه و راوي بوده با به حرکت در آمدن ، چند نفر از افراد خودي را زير مي گيرد و آنها را لت و پار مي کند . البته راوي و خواجه ، هر دو با حس پيش بيني و هم آميزي مي دانسته اند که جنگ افزارشان کاري از پيش نخواهد برد! در اين جا راوي ، داستان را کم کم به پايان مي رساند . با به پايان رسيدن داستان خواجه و راوي که به تعبيري همزاد يکديگرند دچار حالتي يکسان مي شوند ، با اين تفاوت که راوي قصد مي کند که عين ماجراهايي را که برايش اتفاق افتاده به کمک خلاقيتش در نويسندگي بنويسد، ولي خواجه نيز که به موضوعاتي دقيقاٌ مشابه آنچه راوي به آن مي انديشد فکر مي کند ، دوباره دچار لغزشي دنيايي مي شود و به چادر پادشاه مي رود و راوي مي بيند که او تا ديروقت شب مشغول تعبير خواب هاي پادشاه است و باز هم به ياوه سرايي براي سلطان پرداخته و گويا در يک دور باطل ، روند جديدي را آغاز کرده است . اين گونه است که انگار داستان دوباره از سر گرفته مي شود و بر مداري دايره اي شکل به حرکت درمي آيد ، ولي با اين تفاوت که راوي ديگر در اين گردونه نيست ، او به جايي مي رود که داستانش را بنويسد و آنچه را تجربه کرده باز آفريند ، ولي خواجه به نقش راوي در مي آيد و گويي به آغاز داستان باز مي گردد تا در چرخشي ديگر ماجراها را روايت کند.
درکي روشن از ساختي نو در داستان نويسي
رمان دژ سفيد به تعبيري داراي دو لايه است، در لايه اول جرياني که کل روايت را از ابتدا تا انتها دنبال مي کند ، شامل ماجراهايي است که از اسارت کشتي ونيزي توسط کشتي ترک ها شروع مي شود و با شکست سپاه سلطان در لهستان به پايان مي رسد. اين داستاني است که سلسله وقايع را دربرمي گيرد. جرياني که لايه ديگر داستان را شکل و محور مي بخشد معمايي است که بين خواجه و راوي وجود دارد، با اين پرسش که آيا خواجه همزاد راوي است يا بخشي از روح اوست، در قالبي ديگر؟ پرسش ديگر اين است که بر اساس چه انگيزه هايي و چه طور اين دو در تلاطم داستان به کمک هم مي آيند ؟ در لايه دوم داستان، نويسنده به شيوه اي کاملاٌ داستاني و هنري و غير مستقيم به چرايي که از سوي خواننده طرح مي شود پاسخ هاي چند معنايي مي دهد ، ضمناٌ به تصوير کشيدن نيازهاي پيچيده روان انساني از جانب نويسنده، موفقيت آميز است. در داستان مي بينيم هر جا که خواجه به همزاد يا نيمه اي از روح خود پشت مي کند، ديري نمي پايد که دستخوش ناملايمات و وحشتهاي روزگاري مي شود و به ناچار، دوباره رو به سوي همزاد خود مي آورد ، " اورهان پاموک " با درکي روشن از ساختي نو در داستان نويسي امروز جهان ، مضموني تازه را در عرصه دوگانه تقابل و همسويي دو نوع فرهنگ و تمدن شرقي و غربي ، به قالبي جديد ريخته است و نهايتاٌ با رويکرد به پيچيدگي هاي هستي انساني ، از صدور حکمي برگشت ناپذير درباره برتري بي چون و چراي يک تمدن و فرهنگ بر فرهنگي ديگر خودداري کرده است و از اين رهگذر داستاني به اصطلاح، باز و تاويل پذير نوشته است.
کد مطلب : 23802 |
 |
|