ترجمه طنز، كار دشواري است به اين دلايل: بنيان طنز بر تضاد و ابزار آن، كلمه و زبان است. در رويكرد به كارآيي و ظرفيتها و ظرافتهاي زبان و يا به تسامح آنچه بازيهاي زبان ناميده مي شود، كلمه، تعابير و اصطلاحات، واژهها و خلاصه همه آنچه كه برخاسته از زبان است، خاصه در طنز كارآيي گستردهاي مييابد و در اين ميان مترجم ناگزير است كه هم بر زبان مبدا و زبان متن و هم بر زبان مقصد، مسلط باشد ظرفيتها و ظرافتهاي هر دو زبان را خوب بشناسد اما باز همه موضوع منحصر به اين نيست._
خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)محمد علي علومي:لحن طنز نيز بسيار مهم است. بسيار ديدهايم كه يك اثر طنز را، دو نفر ترجمه كردهاند و از اتفاق روزگار، يك مترجم اديب صاحب نام بوده و ديگري مترجم و نويسندهاي مردم پسند و با از اتفاق روزگار است (يا نيست؟) كه ترجمه دومي بسيار شيرينتر و جذابتر از ترجمه نخست بوده است و اين بدان سبب بوده كه مترجم فاضل و اديب، خواسته است فارسينويسي درست و صحيح را رعايت كند و جاي قيود و افعال و اسمها و غيره را همچنان بياورد كه نحو ميفرمايد و مترجم دوم، به درستي كوشيده است كه شوخيها، ظرافتها و موقعيتهاي طنز در كلام و وقايع را با دريافت خود از شوخيهاي رايج در تاريخ ادبيات فارسي همراه و به خواننده منتقل كند.
عباس پژمان از هر دو ويژگي

نكتهاي هست كه بايد به بهانه ترجمه اثر ساراماگو، گفته شود. بيشتر مترجمان ما متاسفانه، تفاوت لحنها را نميشناسند. يك اثر رمانتيك را همچنان و با همان لحن داستاني ترجمه ميكنند كه يك اثر حماسي را و يك اثر طنز را با همان لحن ترجمه ميكنند كه يك اثر تاريخي را، البته در اين كوتاهي، مترجمها مقصر هستند و نيستند.
مذكور بهرهمند است، هم در حد يك اديب فاضل فارسي را ميشناسد و (پاس ميدارد!) و هم بر ظرفيتها و ظرافتهاي زبان و شوخيهاي كلام و نظاير آن مسلط است و به اين جهت، توانسته است لحن طنز را به خوبي ايجاد و منتقل كند، اين شايستگي از عهده كمتر مترجمي بر مي آيد كه بتواند چنان اثر را بر گرداند كه مخاطب نه با متن دشوار، بلكه با اثري شيرين وشيوا و جذاب (در طنز) مواجه باشد.
نكتهاي هست كه بايد به بهانه ترجمه اثر ساراماگو، گفته شود. بيشتر مترجمان ما متاسفانه، تفاوت لحنها را نميشناسند. يك اثر رمانتيك را همچنان و با همان لحن داستاني ترجمه ميكنند كه يك اثر حماسي را و يك اثر طنز را با همان لحن ترجمه ميكنند كه يك اثر تاريخي را، البته در اين كوتاهي، مترجمها مقصر هستند و نيستند.
مقصر هستند زيرا متناسب با موضوع و مضمون، دايره واژگان متفاوت ميشود. مقصر هم نيستند زيرا به هر حال زياده طلبي، از ويژگيهاي بشري است. استاد سخن، سعدي كه غزلهايش چون آب روان است و نرم و لطيف، با آن بينش و دايره واژهها نمي تواند حماسه بسرايد و وقتي هم كه در همچشمي و رقابت با حكيم فردوسي سرود كه:«مرا در صفاهان يكي يار بود/كه عاشق كش و شوخ و عيار بود» نتوانست آن طور كه از او انتظار ميرود از عهده برآيد، شخصيت سعدي يار و شوخ و عاشق كش است و چه قدر متفاوت است با مثلا شخصيت افراسياب وقتي كه حكيم فردوسي او ا تصوير ميكند كه:«شود كوه آهن چو درياي آب/اگر بشنود نام افراسياب!»شخصيت افراسياب

ترجمه سال مرگ ريكاردوريش، ترجمهاي موفق است و از آن كه بگذريم و به خود اثر، البته به سبب كوتاهي مجال، گذرا بپردازيم با لايههاي متعدد مواجه ميشويم.
از كوه آهن هم سختتر است چرا كه، همان ... (شود كوه آهن چو درياي آب...)
ترجمه سال مرگ ريكاردوريش، ترجمهاي موفق است و از آن كه بگذريم و به خود اثر، البته به سبب كوتاهي مجال، گذرا بپردازيم با لايههاي متعدد مواجه ميشويم.
1- لايههاي اساطيري: پرتغال و اسپانيا از نخستين كشورهاي اروپايي هستند كه همزمان و پس از رنسانس به فتح جهان شتافتند تا به منابع خام اوليه و بازارهاي گسترده و نيروي كار ارزان و خلاصه مطلب، سودآوري براي جهان جديد صنعت و سرمايهداي دست يابند.
آن زمان اما هنوز جهان يكسره كشف نشده بود و راههاي زميني و دريايي ناشناخته و پرخطر بود، ابزارهايي مانند كشتي، چندان محكم و استوار نبودند كه بتوانند از عهده اقيانوسهاي ناشناخته مهيب برآيند، پس اشخاصي نظير ماژلان و واسكودوگاما به سبب پيروزيهايشان برخطرات و مصائب درياها و اقيانوسها، چهرهاي مانند اشخاص اساطيري عهد باستان، يعني مانند آشيل و ويكتور و اديسه و انهايد، در ذهن و بيان شاعران و مردمان يافتند و اينها تنها مشهورترين دريانوردان هستند، ديگراني هم بودند در همان حد قدرتمند و

ساراماگو، هوشمندانه شخصيت واقعي يك شاعر رمانتيك را به عنوان شخصيت اصلي رمان خود انتخاب كرده است، ريكاردوريش از ابتدا تا انتها مشغول مطالعه كتابي به نامه «هزار توها»ست و سرانجام هم آن را به پايان نميرساند.
مقتدر، مانند امپراطور پرتغال، دن سباستيائو كه در لشكركشي به شمال آفريقا و از طريق دريا ناپديد شد اما حتي هنوز هم مردم آنجا در افسانههاي خود منتظر بازگشت او هستند و شاعر پرتغالي، كموئينش، اثر خود را به اين امپراطور تقديم كرد و اين همه البته در رمان آمده است.
2- آداماستور، يكي ديگر از اساطير پرتغال است كه رمان به آن اشارات فراوان دارد. او داستان عشق نافرجام خود را براي واسكود و گاما تعريف مي كند و آن سرگذشت معادل اسطورهاي ناكامي شده است.
3- با اين رويكردهاست كه ساراما گو در رمان خود، تضادي ميان دو دوره تاريخي قرار مي دهد، دوره فتح و اساطير و دوره شكست و نكبت در هنگام جنگ دوم جهاني.
ج- ساراماگو، هوشمندانه شخصيت واقعي يك شاعر رمانتيك را به عنوان شخصيت اصلي رمان خود انتخاب كرده است، ريكاردوريش از ابتدا تا انتها مشغول مطالعه كتابي به نامه «هزار توها»ست و سرانجام هم آن را به پايان نميرساند.
نكتهاي بسيار مهم كه ميتواند و حتي ميبايد براي عموم نويسندههاي هموطن، نكتهاي آموزشي از استادي به نام، باشد، اين است كه سارا ماگو اشخاص را بر حسب اتفاق انتخاب نميكند، به خصوص در همين رمان و مهم تر اين كه از تاريخ ميهن خود شناخت دارد و در همان حال ادبيات كلاسيك كشورش را ميشناسد.