چینوا آچهبه پدر رمان مدرن آفريقا:
زندگی در آفريقا هرگز بدون مشكل نيست
20 شهريور 1387 ساعت 15:13
چینوا آچهبه، نويسنده نيجريهای را پدر رمان مدرن آفريقا مینامند. وی كه داستانهايش را به زبان انگليسی مینويسد، چندی پيش در مصاحبه با خبرنگار كتابخانه پرينستون، پس از گذشت 50 سال از چاپ نخستين رمانش «همه چيز فرو می پاشد»، مجددا درباره اين اثر به گفتگو پرداخت. خلاصهای از اين مصاحبه در پی میآيد.
به گزارش خبرگزاری كتاب ايران (ايبنا)، چینوا آچهبه (1930)، در حال حاضر شناختهشدهترين نويسنده آفريقايی محسوب می شود كه رمان «همه چيز فرو می پاشد» او چشمانداز ادبيات داستانی آفريقا را تغيير داد. داستانهای او بی آنكه بخواهند ديدگاهی احساساتی نسبت به شخصيتهای نيجريهای تصوير شده ارايه دهند، تصور نادرست غرب از زندگی و فرهنگ آفريقا را به چالش میكشند. داستانهای او به جای شخصيتهای كليشهای كه در گفتمان غربی از آفريقايیها ساخته شده، تصويری پيچيده از جامعه آفريقا كه هنوز از ميراث استعمارگری ظالمانه غرب رنج می برد، به نمايش میگذارند.
«همه چيز فرو میپاشد» در عين حال كه داستان تراژيك قهرمان آن «اوكنكو»ست، داستان پيچيده اجتماعی قبيلهای نيز هست كه مردمش با زبان تمثيلیای غنی سخن میگويند. زبانی كه مانند تصويری از تمام زيبايیها و ساختارهای سنتیای كه سفيدپوستان آن را نابود خواهند ساخت، در داستان جريان دارد.
اين كتاب يك بار توسط فرهاد منشور و بار ديگر توسط گلريز صفويان به فارسی ترجمه شده. گلريز صفويان كتاب «ديگر آرامشی نيست» را نيز از اين نويسنده به فارسی برگردانده است.
انگيزه شما از نوشتن اين داستان چه بود؟ آيا آن را به عنوان اعلاميهای بر ضد قوانين سختگيرانه و خشك استعمارگری میديديد؟
خوب، تا حدی اينطور بود. جواب دادن به اين سوال كمی سخت است. استعمارگری يكی از نتايج دوره زمانیای بود كه در آن میزيستم، و در آن نويسندگی را آغاز كردم. چيزی وجود داشت كه من نمیتوانستم مانعش شوم و آن روايت داستان خودم به روش خودم بود. میدانستم كه ديگران درباره ما نوشتهاند اما من نمیتوانستم با آن نوشتهها ارتباط برقرار كنم و بپذيرم كه مثلا در فلان نوشته آن آدمها قرار است من و مردمم باشند. بنابراين نياز به نوشتن داستانی متفاوت را احساس میكردم. احساس میكردم كسی در مقابل من نشسته و پيوسته میپرسد: «اگر تو اين نيستی پس كه هستی؟ اگر اين نوشتهای كه میگويد تو است، تو نيستی پس به من بگو كه هستی؟»
پس روش تازهای برای توضيح خودتان بود؟
گفتن اين كه من كه هستم تقريبا ممنوع بود، بنابراين كار جسورانهای محسوب میشد. حتما به خاطر داريد كه اين كتاب نخستين كتاب من بود و پيش از آن چيزی ننوشته بودم. نسبت به حالا خيلی جوان بودم و اين جوانی همان منعی بود كه احساس میكردم اما چيزی به من میگفت:«بايد اين كار را انجام دهی» و من اصلا نمیدانستم كه چهطور بايد اين كار را بكنم و اينكه آيا موفق میشوم يا نه.
آيا شخصيت «اوكنكو» براساس شخصيت خودتان يا آشنايانتان خلق شد؟ يا اينكه تركيبی از شخصيت كسانی بود كه میشناختيد؟
يقينا تركيبی از شخصيتهای مختلف است. لزوما يك تيپ نيست، چون بعضیها فكر میكنند كه او مثلا نشاندهنده مردم «ايبو» است.اين تصور تا حدی درست است اما نه كاملا. او از خيلی جهات با مردم قبيلهاش متفاوت است و حتی گاهی با آنها در تضاد است.
مشخصا در چه ويژگیهايی متفاوت است؟
او اهل مذاكره نيست. پيشاپيش ذهنيتش شكل گرفته و تصميم خود را گرفته است؛بسيار قویست و به حرفزدن اهميتی نمیدهد. در حالي كه مردم او علاقه زيادی به شركت در اجتماعات و انجمنها دارند.در واقع آخرين كاری كه "اوكنكو" انجام میدهدٰ، كشتن فرستاده مرد سفيدپوست است و او اين كار را وقتی انجام میدهد كه مردمش در يك جلسه مشغول مذاكرهاند. با اين كار در واقع برنامه آنها را به دلیل حضور دردسر ساز اروپا و مسيحيت در اجتماعشان بیاثر میسازد. آنها جلسه را بسيار با حوصله و به كندی پيش میبردند و اوكنكو صبور نيست. البته اين تنها يكی از تفاوتهای او با مردمش است. میتوان گفت كه تفاوت مهم ديگر او ناآگاهیاش درباره بخش زنانه خود و فرهنگش است. بدون شك او يك قهرمان است اما برای اجتماعش يك فرد مشكلساز نيز هست. اگر به مشكلات او نگاه كنيد متوجه میشويد كه همه آنها ناشی از اين است كه او بخش زنانه فرهنگ مردمش را دست كم میگيرد.
در آخر داستان، آيا او سزاوار پايان غمانگيز زندگيش است؟ آيا او در راه اعتقاداتش میميرد يا اينكه تسليم میشود؟
خوب احتمالا خود او فكر میكرد كه هرآنچه به خاطرش مبارزه كرده از دست رفته. اما ما، من و شما میدانيم كه اينطور نيست و به همين دليل است كه الان داريم درباره او صحبت میكنيم. اينكه ما راجع به او صحبت میكنيم به اين معنی نيست كه قرار است دقيقا مثل او با جامعه سختگير و رهبری بريتانيا مبارزه كنيم. اما كاری كه او انجام داد، چه در زندگی و چه با مرگش، از او يك قهرمان ساخت. لزوما با همه قهرمانها نمیتوان راحت كنار آمد و راحت زندگی كرد و او هم چنين قهرمانی است.
عنوان رمان برگرفته از شعری از «ييتس» است. چه ويژگیای از اين شعر را مد نظر داشتيد كه باعث شد آن را با رمانتان مرتبط ببينيد؟
خوب، شعر ييتس درباره چرخه تاريخ است، درباره تاريخ به عنوان حركتی كه نظمی بر آن حاكم است و سپس اين نظم توسط چيز ديگری جايگزين میشود. تاريخ سنتی چرخهايست؛ خودش را تكرار نمیكند، بلكه خود را با چيزی كه از پس چيز ديگری میآيد جايگزين میكند. آمدن مسيحيت به اجتماع مردم «اومواوفيا» به معنی جايگزينی و تعويض چيز ديگری با آن نبود، بلكه نشان دهنده اين بود كه مردم اومواوفيا وارد مرحله ديگری شدهاند، جامعه آنها در حال ورود به مرحله جديدی از تاريخ بود و آنها بايد راهی برای كنار آمدن با اين تغيير پيدا میكردند و اين راه نبايد راهی كه اوكنكو انتخاب كرد باشد. آنها بايد راهی صلحآميزتر برای كنار آمدن با اين مخمصه تاريخی انتخاب میكردند.
در خط بعدی شعر: «همه چيز فرو میپاشد؛ مركز تاب نگه داشتن ندارد» آيا منظور از مركز، استعمارگری است كه ديگر تاب نمیآورد؟
خوب، مفهوم آن گستردهتر از اين است. من فكر میكنم اين شعر يك وجهی نيست. شعر تنها درباره نظام گذشته صحبت نمیكند بلكه درباره حال نيز هست. نظام من، كه مذهب مردم «ايبو» است نيز در اين چرخه و حركت گرفتار میشود و اين تنها جايگزينی يك مذهب توسط مذهب ديگری نيست. بلكه همانطور كه در داستان «همه چيز فرو میپاشد» میبينيم بسيار پيچيدهاست.
پس میتوان گفت درواقع يك جور تجمع و ملاقات اين دو است.
بله، پيدا كردن راهی برای گفتگو و مذاكره بين اين دو، پيدا كردن زبانی كه بتواند اين دو حركت را به هم ارتباط دهد.
شما فكر میكنيد در قرن گذشته چه تغييرات مهمی در آفريقا صورت گرفته؟ آيا هنوز بين ارزشهای غربی و فرهنگ سنتی تنش وجود دارد؟
بله مسلما هنوز مشكلاتی وجود دارد. ما هرگز زندگیای بدون مشكل نخواهيم داشت. اما داريم میآموزيم كه چهطور با دنيايی بزرگتر كنار بياييم. البته اين به اين معنی نيست كه جامعه ما خوشحالتر از جامعه زمان اوكنكو است، بلكه بدين معنیست كه ما سعی میكنيم با دنيای متفاوت كنار بياييم و اين چالش به شيوهای كه اوكنكو میخواست آن را حل كند قابل حل نيست. ما هنوز با زمانه خود، كه اكنون قسمتی از دنيای جديد است، در حال جنگيم.
برگرديم به اوكنكو در «همه چيز فرو می پاشد»، آيا او شخصيتی است كه خود را به دست تقدير میسپارد يا اينكه خود سرنوشتش را رقم میزند؟ من به قسمتی فكر میكنم كه پيشگو به او میگويد بايد «ايكمفونا» را قربانی كند و او نيز اين كار را انجام میدهد. آيا خودش سرنوشتش را انتخاب میكند، يا اينكه اين سرنوشت از پيش برای او انتخاب شده؟
خوب، آن مردم نمیتوانستند بين اين دو گزينه كه خود برای خود تصميم بگيرند و يا اينكه بگذارند برايشان تصميم گرفته شود، انتخاب راحتی داشته باشند. در دنيای آنها يك فرد، مخصوصا شخصيت قویای مثل اوكنكو، خود راهش را انتخاب میكند. اما در عين حال چيزهايی وجود دارد كه فرد در آنها تصميم گيرنده نيست، چيزهايی هست كه پيشاپيش مشخص شدهاند، بنابراين چيزی بين اين دو است. اين امكان وجود دارد كه تحت شرايط خاصی وضعيت خود را تغيير دهی اما اگر خالق تو تصميمی بر خلاف خواسته تو گرفته باشد تنها به دشواری و با زحمت زياد میتوانی آن را تغيير دهی.
پس در اين مورد اوكنكو برای تغيير سرنوشتش تلاشی نمی كند بلكه آن را همانطور كه هست میپذيرد؟
بله، اما كارهای او نشان میدهد كه در خيلی از مواقع او خودش اتفاقات بعدی را رقم زدهاست. مثلا او با گروهی كه میخواهند فرزند خواندهاش را قربانی كنند همراه میشود. او احساس میكرد كه اگر اين انتخاب را نكند انسانی قوی نمی شود و نمیتواند درد ديگران را التيام دهد. در كارهای او تركيبی از آنچه قادر به تغيير آن است و آنچه كه نمی تواند تغيير دهد وجود دارد.
گزارشگر: كيلی نلسون
مترجم: سفانه محقق نيشابوری
کد مطلب: 25800
آدرس مطلب: http://www.ibna.ir/vdce7v8w.jh8n7i9bbj.html